سکووووووووووت به احترام کلمه
ناگفته نماند كه هر كامنتي را كه با نام من و يا از طرف من دروبلاگ هاي مختلف درج گردد شديدا تكذيب مي نمايم. در ضمن با عرض معذرت کامنت هائی که در رابطه با متن نیستند و به حواشی پرداخته اند در زمینه پست درج نمی شوند.
با احترام: ليلا حكمت نيا ، مديريت وبلاگ
***************************
این شعر با صدای آقای مومنی مقدم / از این جا دانلود کنید
مادرم نگران فرداهای لیلا نباش اگر میراث پدر من باشم برادریم را اثبات می کنم ! این شعر با عشق تقدیم به تمام خوبی هایت و دست های مهربانت تولد قشنگت مبارک (پیشاپیش ! )
تقدیم به لیلایی که من نیست و نمی شوم هرگز ( از کفش هایم تا شمال هوای تو قدم می زند در سرم)
و تقدیم به همکلاسی هایم و روزهای تکراری دبیرستان .
شعر !
"خاطرات منجمد "
تا حالا کسی مثل من دیده ای؟
خشک نمی شود کفنم در اولین دیدار ...دل كه گورستان مرده هاست
مادرم تنها معماری که تا ثریا دوست دارد كج نباشم
(شمع نشوم هم می سوزد پروانه ام - ببین! )
نبض از ثانیه بالا می زند
می ریزم به اشکي که تو را بالا نمی آورد
کانال به کانال رنگ عوض می شود-- نگاه كن !
چشم می بندم از پنجره اي که همیشه سر بالا دلم را گرفت
از این آسمان که می آیی ماهی هر شب به آب می زند ... باران
از این کشتی می دوم به سمت ناخدائي که ایمان دارد
این آسمان تا گردنم هم اگر پایین بیاید ... بعید است که به صرف ارتفاع برسم
خزر حرفی ندارد اگر چشم هایم را همین جا بتکانم ....تو خضر باش !
عکس تصویر هر روزه ام ...خوبم
از خاطرات منجمدی که تو را کم دارد
می زنم به آتش که گلستان نمی شود ــ بهتر!
دور سرم بگرد شيراز! من سعدی نیستم !
حتي عصر سه شنبه اي كه لیلایی ام بود.
دوباره قصه را از سر می گیرم تا به پای این چوب زدن ها ــ فلک دوباره برقص!
گندم آرد نمی کند از وقتی موهای مادرم سفید می شود
این ساز کوک نشده کلاهم را قاضی می گیرم ... باد نمی آید هنوز
اين حرف ها روي دلم سنگيني مي كند
کارد تا حنجره راهی ندارد - صدقه قربانی هایت را ببر جای دیگر!
خط بکش که بدانم چند بار دلم گرفت ------------/////////////////______""""""
خط دستهایم با تو جور نيست ...هرگز !
بغض در گلویم گره -- گره کور می زند به چشمت
ما روی معدن نفت خوابیده ايم - پلک نزن!
سیاه تر از این به عزا بنشین !
من از عقربه زخم می خورم یا با ساز تو ناکوک می رقصم ؟
این مرداب قبل از مرگ ِ آب مرا ببلعد چه ؟
لهجه ام از زبان تو مي زند بيرون: دوستت دارم !
این زبان، اگر هزار دلم نکند می بینمت ليلا!
کویر نقش زمین ترم که هنوز خاکی باشم
وگر نه تا زدن به دریا کفشی نيست
سقف آسمان سوراخ نشده ...كودك قانا مرد به وقت 20:30
لب را می دوزم از سطری که نمی خواهد تو را بفهمد
همیشه چیزی جز این ریتم مرا پخش می کند در کوچه .
در گرگ و میش هوا می شود به دروغ تو ، توبه کرد ...
(قبل از اینکه پدرم دست به کشف بزند ! ...شاید )
اگر با من بیایی حتما تیر باران خواهد شد
آهو به مرگ خودش هم رضایت ندهد ، ضامن ندارم
منفجر می شود لابه لای سطری که نخواستی
باید بگویم :
این کوچه عبوری است که زندگی ام را زیر می گیرد .
دنیا اشغال است
دست بردار نيستم دوباره مي گيرم به سمتی که باید مرا ببرد.
***********************************************
شعر ارتعاش و بعضي از مولفه هاي آن كه در اين اثر كاربرد داشته است:
- از كانون هاي متعددي كه در اثر كنش بين كلمات در يك سطر ايجاد شده ، برخوردار است كه اين كنش ها تنها بر اثر اتفاقاتي ست كه در فرآيند شكل گيري اثر و به موجب تصادف به وجود مي آيند. در واقع ساختارها نقشي در ايجاد آن ها ندارند.
- اين كانون ها موجب ايجاد ارتعاشات در سطح متن شده، نقش پيش برندگي را در كل متن ايفا مي كنند.
- هر چه تعداد كانون ها بيشتر و يا قدرت اتفاق در هر كانون تاثيرگذارتر باشد شعاع ارتعاشات در سطح وسيع تري موثر واقع شده متن را بيشتر دچار جنب و جوش و حركت مي نمايد.
- شعر ارتعاش به سمت گفتمان ها ي همجوار و يا متقابل گرايش دارد كه گاه اين گفتمان ها در ظاهر هيچ ربطي به هم ندارند و كاملا بي نظم به نظر مي رسند ولي همين بي نظمي به سمت خود سازماندهي اي پيش مي رود كه از لحاظ زيبائي شناختي نگره اي نو را پديد مي آورد.
- تمام اتفاقات ناشي از ارتعاشات، منجر به به هم ريختن نرم طبيعي جملات شده ، و با بروز ظرفيت هاي جديد زباني ، سطرها را دچار لايه مندي كرده و در نتيجه آن را به سمت تاويل مندي هدايت مي كند.
- بهره گيري از نرم موسيقي طبيعي كلام به گونه اي كه از اجزاي كلمه در شعر شود ، به شكلي كه خود قابل تاويل باشد.
- نقش كلمات با پنهان كردن تصوير در خود بيش از هميشه رويت مي گردد ، يعني شعر به طور خاص با اهرم كلمه در فرآيند ساخت و ساز پيش مي رود.
- سنن و آداب بومي و محلي و ضرب المثل ها براي فاصله گرفتن از ماشينيزم مدرن تاثير فوق العاده اي در شكل گيري اينگونه اشعار دارند.
- در اينگونه اشعار بنا بر اين است كه جهاني مشترك از همه اين مولفه ها از قبيل جنگ ، عشق ، حكايت ، اعتقادات و ... كه اجزاي جدائي ناپذير زندگي بشر هستند ساخته و به خلق شاعرانه اثر دست بزنيم.
با اين مقدمه مي رويم سراغ متن خانم ليلا حكمت نيا:
شعر با يك فراخوان رجز گونه (تا حالا كسي مثل من ديده اي؟ ) شروع مي شود و پس از آن بلافاصله شرح حال كوتاهي را در چند سطر مي خوانيم . در سطر هاي ( نبض از ثانيه بالا مي زند.... تا ... از این آسمان که می آیی ماهی هر شب به آب می زند ... باران ) كانون اوليه شعر شكل مي گيرد كه در واقع سطرهاي متوالي اي هستند كه حول يك كانون مي چرخند و خود مركز يك اتفاقند. اين كانون چنان تاثير گذار است كه ارتعاشات آن در حوزه گسترده اي بر سطرهاي بعدي قابل مشاهده است كه مي توانم آن را جزء اصلي ترين كانون در اين متن بدانم. سطرها زير تحت تاثير همين كانون شكل گرفته اند:
از این کشتی می دوم به سمت ناخدائي که ایمان دارد
. . . تا
اين حرف ها روي دلم سنگيني مي كند
البته ناگفته نماند كه در لابه لاي اين چند سطر چند كانون ضعيف شكل مي گيرد كه تنها از يكنواخت شدن سطرها جلوگيري مي كند و دامنه ارتعاش چنداني ندارد در واقع مي توان آن ها را به پس لرزه هاي پس از زلزله تشبيه كرد:
خزر حرفی ندارد اگر چشم هایم را همین جا بتکانم ....تو خضر باش !
يا:
دور سرم بگرد شيراز! من سعدی نیستم !
حتي عصر سه شنبه اي كه لیلایی ام بود.
و كانون بعدي كه از نظر من دامنه بر عكس كانون قبل قدرت كمي دارد و در حوزه كوچكي موثر واقع مي گردد:
کارد تا حنجره راهی ندارد - صدقه قربانی هایت را ببر جای دیگر!
و كانون موثر بعدي :
بغض در گلویم گره -- گره کور می زند به چشمت
ما روی معدن نفت خوابیده ايم - پلک نزن!
به منفك بودن ظاهري سطرها توجه كنيد. به سطرهائي كه لحظه به لحظه مخاطب را دچار تلاطم و حتي درماندگي مي كند. به هجوم گفتمان هاي متعدد كه بي ربطي آنها ظاهرا به كلافگي منجر مي شود. مثلا سطرهاي:
دوباره قصه را از سر می گیرم تا به پای این چوب زدن ها ــ فلک دوباره برقص!
گندم آرد نمی کند از وقتی موهای مادرم سفید می شود
این ساز کوک نشده کلاهم را قاضی می گیرم ... باد نمی آید هنوز
اين حرف ها روي دلم سنگيني مي كند
اما وقتي به مناسبت هاي درون اثر توجه مي كنيم متوجه مي شويم كه متن در ساز و كاري متفاوت دارد به سمتي خود را سازمان مي دهد كه از قواعد از پيش تعريف شده متفاوت است و در واقع با يك نگره جديد مي توان در آن به يك زيبائي شناختي جديد دست يافت. هيچ سطري در تائيد ساختاري سطر ديگر قرار ندارد. هر چه هست كنش و تحرك خود متن است كه مخاطب را با دنياي جديدي رو به رو مي كند كه در عين بي ساختاري ، ساخت مند است و اين ساخت مندي ارتباطي چندان با تعريف هاي رايج درباره ساختار ندارد. بلكه خود داراي سامانه اي ست كه مي توان بر مبناي آن از همجواري گفتمان هاي متعدد به يك اثر واحد دست يافت.
كانون بعد:
کویر نقش زمین ترم که هنوز خاکی باشم
وگر نه تا زدن به دریا کفشی نيست
در به هم ريختن نرم طبيعي و عادات ساختاري جملات مي توان به كاركردهاي جديد رسيد كه نوعي لايه مندي را به همراه مي آورند كه مخاطب امكان تاويل بيشتري داشته باشد. در واقع متن، ديگر تنها به مولف اختصاص ندارد بلكه مخاطب نيز خود را در متن شريك دانسته در شكل گيري آن موثر خواهد بود.
در لا به لاي گفتمان ها و نيز صداهائي كه در خلال نقش گيري كراكترهاي مختلف ايجاد مي شود مخاطب نيز مي تواند به نقشي از خود دست يابد و اين يعني دموكراسي در متن.
در گذشته موسيقي يكي از عناصر مشخص و بارز اشعار بود و به گونه اي برجسته نقش تعيين كننده داشت . در اين دست آثار نرم موسيقي طبيعي كلام از اجزاي كلمه در شعر مي شود به شكلي كه خود قابل تاويل است. مثلا در اين سطرها مي خوانيم :
عکس تصویر هر روزه ام ...خوبم
از خاطرات منجمدی که تو را کم دارد
می زنم به آتش که گلستان نمی شود ــ بهتر!
در واقع اين دست آثار ، به عنوان يك متن نوشتاري و نثرگون در مي آيد . لذا با هضم موسيقي در شعر و جذب آن در سطرها آثار بهتري در خواندن شعر نوشتاري برجاي مي گذارد.
تصوير هم كه در گذشته مانند موسيقي از برجستگي ويژه اي برخوردار بود امروزه از آنجا كه خود به بخش هاي متنابهي از هنر تصويرگري در آمده كه شامل عكس، نقاشي، گرافيك و ... مي شود ، نقش كلمات اين بار را به دوش مي كشند و با پنهان كردن تصوير در خود بيش از هميشه ايفاي نقش كرده ، مورد توجه اند :
خط بکش که بدانم چند بار دلم گرفت
خط دست هایم با تو جور نيست ...هرگز !
يعني محوريت كلمه به طور خاص در فرآيند ساخت و ساز شعر پيش برنده است. در واقع ماتريال اصلي ايجاد كانون ها و نيز دامنه ارتعاشات محسوب مي شود.
آنچه كه به عنوان شعر جنگ و يا ضد جنگ در دنياي امروز متداول است متاسفانه تنها اهميت خود را به حد و اندازه هاي تصويب قوانين بين المللي و بعضي اعتراضات خلاصه كرده است در حاليكه جنگ ، عشق ، حكايت ، اعتقادات و ... مولفه هائي نيستند كه بتوان بدون انسان براي آنها تعريفي قائل شد. چراكه حضور انسان به عنوان محور و كانون چنين وقايعي مستلزم دريافت از همه ي اين وقايع و اتفاقات است. در نتيجه اين شعر هم بنا دارد جهاني مشترك از همه اين مولفه ها بسازد.
سقف آسمان سوراخ نشده ...كودك قانا مرد به وقت 20:30
همیشه چیزی جز این ریتم مرا پخش می کند در کوچه
جنگ اگرچه ويراني هاي بسياري را در پي دارد اما نمي توانيم حافظه ي 8 ساله ي آن را از ذهن شاعر فارسي سراي ايراني پاك كرده و خلائي بسازيم كه جاي آن هر چه مي تواند خانه بسازد و اهميت همين ساز و كار ، مناسبات جديدي را در پيوند عناصر ايجاد كرده است كه اين پيشنهادات عليرغم قابل نقد و تحليل بودن راه جديدي فرا روي ادبيات معاصر گشوده است.
حتي توجه به سنن و آداب بومي و محلي و ضرب المثل ها براي فاصله گرفتن از ماشينيزم مدرن در اينگونه كارها به طور گسترده اي مشهود است حتي در تلاش در جهت آنكه خود بنيان ايجاد مثل ها و حكايات باشند:
آهو به مرگ خودش هم رضایت ندهد ، ضامن ندارم
يا:
می زنم به آتش گلستان نمی شود ــ بهتر!
و پايان بندي شعر كه :
این کوچه عبوری است که زندگی ام را زیر می گیرد .
دنیا اشغال است
دست بردار نيستم دوباره مي گيرم به سمتی که باید مرا ببرد.
شاعر در ساخت و ساز جهان هاي متعددي كه در خلال متن مي سازد و گاه همان ها را با جسارت ويران مي كند به جائي مي رسد كه در يك وازدگي عرفاني با جديت خود را به مسيري مي سپارد كه بايد. در واقع او مي گويد كه هيچ دري براي او هرگر بسته نيست ... و نبادا!
براي ليلا حكمت نيا و شعرهايش كه گام هاي بزرگي برداشته اند، موفقيت هاي بيشتر آرزو دارم. برقرار باشي.
دختری خودش را در شعر غرق کرده
آرتوررمبوGean-arthur rimbaud(1891-1854)سی وهفت سال عمرکرد.درشمال فرانسه به دنیا آمدودردبیرستان مایه ی افتخارشد.نیروی عصیانی که دراوبود،باعث نوشتن شعرهایی درشانزده سالگی اش شد.درجنگ های داخلی فرانسه شرکت نکرد، اما شعرهایش آتش افروزشدند.تاحدی که پل ورلنpaul 1844-1896)verlain (به اونوشت:"روح بزرگ گرامی،بیایید؛چشم به راه وآرزومند شمائیم".رمبوکتاب "زورق مست"درجیب،وتحت حمایت ورلن به همه جارفت.درزمان حیاتش هیچ کس به وی اهمیت ندا د!کتاب "رنگ پاشی ها"ی وی چهل سال بعدازمرگش کشف شد."زورق مست" را اودرهفده سالگی سروده است،یعنی سنی که لیلاحکمت نیادرآن است ومن این چند سطررادرموردرمبو به این بهانه گفتم که متوجه باشیم که آرتوررمبوی ماظهورکرده؛ مشابهت هایی بین این دو شاعر است!..عصیان گرونابغه وبسیارجوان وناشناس درزمانه خودشان ...
شنیده ام این طرف وآن طرف حرف هایی که اینهاشعرنیست!یالیلاتاکجامی تواندادامه دهد؟اوراه خودش راپیداکرده ...واگرمانعی سرراهش قرارنگیرد!؟درآینده ازاوبیشترخواهیدشنید.درمیانه ی شعرکلاسیک ومدرن امروز ما،دردوره بت های بزرگ شعری که کوچکترهازیر پاله می شوند،درعصررابطه ونان قرض دادن ها،دختری دارای نبوغ واستعداد، خودش رادرشعرغرق کرده است!شعرهایش بسیارزیباوتازه وبکروهرسطرآن،پارگرافی کامل است
لیلا می کوشدباشعرهایش سرچشمه ی خیال پردازی های خودرادربرابرزشتی های جهان قراردهد،اومی داند که جهان رانمی تواند تغییردهد!به همین دلیل دستگاهی ساخته است ازشعر که ازتمام آرایه هاوصناعات شعری وعروضی قویتراست.تحسین ما هنگام شنیدن شعرهای اووقتی بیشترمی شودکه بدانیم لیلا بیش ازهفده سال ندارد.دراین سن وسال اوازجهان ناپیدایی پیام آوری می کندکه برای همگان جذاب است.درباره شعرهای اوتفسیرهای متعددی می توان بیان کرد.ازجمله آنکه آیااومی خواهد میان رنگها،صداها،اشیا،فضای پیرامون،زندگی ،مرگ،کلمات ،احساسات ،تخیلاتش ،..وشعرش همبستگی ایجادکند؟آیاازچیزهایی که درکودکی می دیده ویااکنون درنوجوانی می بیند، الهام می گیرد.من که اورادیده ام وشناخته ام،میدانم که برای اوهیچ کدام ازاین هااهمیت درجه یک راندارند!چراکه اوتمام این چیزها وپدیده هارااینطور می بیند، همین وبس.
نوعی بیان ارتجالی رویاوحساسیت وگذشتن ازهرگونه فرمانبری مطلق ذهنی درشعرهای اوست که درعین خصوصی بودن غیرخصوصی هم هست!جلوه ی عینی زندگی ست البته به طرزشک آلود،همراه با طنزونیشخندی ظریف.دراین موقعیت شعری حساس برای وی،بی دقتی بدترین بلاست!برای ذهن لیلا آنچه درک شده، خوبست.می تواند دردرک ناشناخته هاکمکش کند.پارادوکس گشودن گره حساس این موضوع اوراازلابیرنتی بیرون خواهد آوردکه بسیار نجات بخش می باشد وازاین بریده نوشتن خلاصش می کند.
شعر نگاه بی طرفانه انسانیست که باور دارد در این دنیا کنترول خیلی از مسائل از دست انسان خارج است و او تنها زمانی می تواند تسلت بر کاری را داشته باشد که نیت انجام آن را در خود پرورانده وهمت را پشوانه کارش کرده باشد.تردید و شک انسانی که نمی داند زندگی با او چه خواهد کرد و او چه تصمیمی برای زندگی خود خواهد داشت.سئوالی که شاید بیشتر انسان ها با ان مواجه هستند"آیا زندگی است که ما را می گذراند یا ما هستیم که او را طی می کنیم ؟آیا او برای ما تصمیم می گیرد یا ما هستیم که تصمیم گیرنده ایم؟شعر تصاویر متفاوتی از هم را پیش روی خواننده می گذارد اما تصاویر به نوعی سیر یک داستان یا خاطره ای از گوشه یک زندگی را بازگو می کند.لحظاتی که با الف آغاز می شود و به ی ختم می گردند!این تفاوت در موضوعات در حقیقت شکل دگر گون شده ای از تحولات ناشی از گذر عمر و اثرات گرفته شده از بلوغ جسمی و فکری آدمیست."نگاه وتفسیر زیبای شاعر از عشق و دوست داشتن و ورود به فضا و تمایلات عاطفی!شاعر الگو و سلیقه خاص خود را به خوبی در این شعر بکار برده است/نوآوری و آرایش ادبی ای شعر/ گاه بسیار بکر و زیبایند و نشانه تسلط شاعر برای آفریدن تازه ها است.به کار گیری شاعر از کلماتی که به نوبه خود در زبان محاوه ای به گونه ای دیگر معنا می شوند و او در این شعر به شکلی دیگر کلمات را در یک آرایش بسیار زیبا و موزون در کنار هم قرار داده است که معنائی فراتر و بهتر از معنای عامیانه و همیشگی خود را گرفته اند.از دیگر توانائی های شعر استفاده دیگر یا شکل دومی از جملات و مثل هائیست که ما شاید به طور متداول در زبان محاوره ای از آن ها استفاده می کنیم و در این شعر شاعر توانا توانسته به شکلی تخصصی تر آنها را باز سازی کنند.شعر در میان پیام های متفاوتی که با زبانی گشاده و گویا از نارسائی ها و بازی های زبانی دنیای خود پرده بر داشته است.او صادقانه به دوست داشتن و عشقی که در نهاد انسانی اش می جوشد پایبند است و تعهد خویش را حتی در شعر نه در زبان شعار بلکه در زبان حقیقت آگاهانه بر ملا می کند.
" لب را می دوزم از سطری که نمی خواهد تو را بفهمد "
و در پیوندش با صداقتی که او در خود سراغ دارد عوامل دیگری هم وجود دارد که به خاطر مزاحمت آنها او باید همه مکتوبات قلبی خود را پنهان کند و شخصیت واقعی خود را به نوعی که با اجتماع اطرافش منافات ندارد نشان دهد و خودگریخته شود!و این عناصر در ترکیب با هم تضاد هائی را ایجاد می کند که ابتدا شاعر با خو و در مرحله بعد با اجتماع اطرافش پیدا می کند/ شاعر در سطر "همیشه چیزی جز این ریتم مرا پخش می کند در کوچه"در حقیقت این نشانه همان تضادهائیست که او در نهانخانه خود به طور مداوم انها را به همجا با خود می کشاند و در جنگ با ان هاست.شعر در حقیقت نگاه ژرف رئالیستی یک انسان اندیشمند به همه تحولات زندگی و ساختار ها و نناهنجاریهاست که سبب می شوند انچه را هم که به عنوان شادی و آسایش و شیرینی حیات می توان از آنها بهرمند شد را کوتاه کند و به طول درد ها بیفزاید!انسان موجود جایزالخطائی است و خود را الوده گناه می کند اما می تواند هم بخشیده شود و اگر انسان به نقطه ای از درک و شعور انسانی برسد و بداند که مرتکب گناهی شده است تا فرصت جبران داشته و دارد سعی به جبران و برگشت از راه خطای خود دارد و این برای هر یک از ما انسان ها چیزی آشکار و تجربیست!اشاره شاعر در این شعر هم به تین واقعیت ملموس است و همچنین تردید هائی که انسان و جدلی که او می تواند با خود داشته باشد بر سر بخشیده شدن یا نشدن ها یا اصلا انجام توبه ها یا ندادن ها و حتی ترس از دیده شدن و مورد سرزنش قرار گرفتن هاست که شاعر در این شعر از تحول طبیعی زمان گرگ و میش که دو دو های صبح بازی رنگ ها چنان شاهکارانه است که ادمی هنوز نمی تواند بداند که شب در حال آغاز است یا روز است که در حال غروب خو به خانه دیگر می رود!اشاره بسیار زیبای شاعر و استفاده بسیار توانای ایشان نشان از دقت نظر او بر اطراف و طبیعت و شناخت درست او از معنای اجناس است و این زمان دقیآ مناسبا بسیار زیادی با زمانی دارد که انسان یردر گم تردید ها خو و زمانی برای گذر از گناه به سر می برد و منمی داند دقیقا کجا واقع شده است و بعد از آن چه خواهد کرد و چگونه ادامه خواهد داد!
شعر از ترس ها و یاس ها پرده بر میدارد چیز هائی که میان اکثر جوانان خود خورده است.انسان های بی دفاع انسان هائی که دفاع نمی شوند و بدون مهیمن شدن خرد و نابود می شوند بدون انکه کسی مدافع حقوق و حق انها شود! و چه زیبا اشاره کرده است در این سطر که: "آهو به مرگ خودش هم رضایت ندهد/ضامن ندارد!"
و این واقعیت غیر قابل انکاریست که روزانه بسیار از ما شاهد آنیم و در نهایت تردید های مکرر که آدمی در برخورد با همه این ناسازگاری ها و تلخی ها حول خویش در نهایت به عقب بر می گردد و باز می پرسد از خود که:این کوچه عبوری است که زندگی ام را زیر می گیرد.بسیار زیبا و پر از معنی شاعر در بداعت توانسته تازه ای را بیافریند ...و اشاره به سرنوشتی داشته باشد که بخواهی نخواهی او را در خود حل می کند حال مثبت یا منفی بماند حقیقت انجاست که فرصتی برای تصمیمگیری به ما نمی دهد و ما را در خود هضم می کند!زمانی که دیگر جبران نمی شود/
و پایانی بسیار زیبا"دنیا اشغال است" شاعر توانا در این شعر چیره دستانه تا مرزی پیش رفته که در هر سطری می توان تازه ای را کشف کرد و این بسیار قابل ستایش است.بقول بزرگی که می گوید:انسان های می مانند که قدرت زایش داشته باشند"شاعر توانا توانسته با شایستگی شعر را بیافریند که حرفی برا گفتن داشته باشد...او حقیقت را بگونه ای که هست عنوان می کند زبانش روان ساده و بدون ناهنجاریست.حرف هایش آهنگی سالم و دلنشین دارند و هدفمند در شعر به پایان زیبائی می رسند و قدرت نهائی و درونی او در بیت آخریت استخراج می شود و آن استقامت و ماندگاریست و تلاش که لازمه هر کار و زندگی است که او به خوبی بر آن واقف است.در شعر ما با موضوعات متفاوتی آشنا شدیم که بطور ضربدر با هم در ارتباط بوده اند/شاعر بر نوشته خو تسلط خوبی داشته و فضای یک دستس بر شعر حاکم بوده است/او توجه درستی بر مسائل ریشه و عملی بر زندگی و اجتماعی ما داشته است/آرایش و فضا سازی های بسیار بکر و تازه از زیبائی های این شعر در درجه اول به چشم می خورند/تشویق خواننده برای جستجو گری در این شعر هم نهفته است به طوری که در بیت "اگر با من بیائی حتما تیر باران خواهد شد"و شاعر در این شعر نیز تعقید یعنی پیچدگی و دشواری هائی را برای فهم ساده تری از کنار هم قرار دادن کلمات با هم دارد که با توجه به بیت بالائی خود یعنی"قبل از اینکه پدرم دست یه کشف بزند!...شاید" با هم ار جهت تقدیم و تاخیر/یا حذف کلمات دچار تعقید لفظی شده است.به مورد دیگری که باید اشاره داشت/تتابع اضافات و کثرت تکرار در شعر است که متاسفانه بعضی از علمای ادب این را هم از عیوب فصاحت شمرده اند:و در این شعر کثرت تکرار برای حروفی چون/از/یا/با.این/به دفعات تکرار شده است البته این ها عیوب مسلم نمی باشند اما اگر به ندرت بکار گیری شوند شعر را زیبا تر می نمایانند.در پایان شعر در مجموع شاعر از ترکبیات بدیع و زیبائی استفاده برده است /فضا سازی ها بکر می باشند/لفظی که او در شعر دارد غریب و ثقیل نیست و اهنگ به گوش خواننده گنگ و ناشناخته نیست.کلمات رام و آرامند و از سردرگمی و وحشی بودن رهایند.و شعر بدور از ضعف تالیف میرود تا فضای دلنشینی را برای ما فراهم آورد...با تشکر از شاعر گرانقدر.
نگاهی به آخرین سروده ی "لیلا حکمت نیا "
نگارنده لازم می بیند پیش از آنکه دیدگاه خود را درباره ی شعر خانم "حکمت نیا" مطرح کند ، از ایشان به دلیل سعه صدر و روحیه ی نقد پذیری شان تشکر و قدر دانی نماید.ایشان سعی کرده اند به دیگران بیاموزند که همواره می توان با اعتماد به نفس و صادقانه کار خود را در معرض ارزیابی و نقد دیگران قرار داد و به تکامل و توسعه رسید.
***
نگارنده شعر را از مقوله آفرینش می بیند که باید دارای انسجام و ساختار باشد.فقدان انسجام و ساختار در یک اثر هنری اثر را فاقد ویژگی آفرینندگی می سازد و آن را با صفت نابهنگامی ، موتاسیون و جهش هایِ غیرقابل پیش بینی همراه میکند.
طرح چنین مقوله ای برای آنان که به سرودن شعرهای پست مدرن روی آورده اند پذیرفتنی نیست یا برای آنان که مقوله هنر را از بخش خودآگاهی هنرمند فاصله می دهند و به ناخودآگاهی هنرمند راجع می گردانند بسیار ارتجاعی و کلاسیک به نظر می آید.اما به نظر نگارنده امر ساختار و انتظام و مفهوم در اثر هنری ویژگی های برجسته هر اثر هنری اند و این صفات برجسته اند که اثر را از تفنن دور می گردانند و به ماندگاری سوق می دهند.
در پرانتز می گویم به نظر نگارنده شعر پست مدرن در ایران تنها نوعی کینه کشی امثال "براهنی" از زبان فارسی است که می خواهند از این مهمترین عنصر ایرانی بودن به ادعای سرکوب قومی انتقام بگیرند.هرچند این جریان ادبی مورد بهره برداری ِ پایگاههای ِ قدرت در جهت عقیم سازی فرهنگی قرار می گیرد تا از تولد و تولید اندیشه ی بسامان در شعر و از ظهور مقوله ی مفهوم جلوگیری شود وبه صرف بازی زبانی و کلامی و تصویری تنزّل یابد.
نگارنده معتقد است شعر فوق در میانه ی این دو تلقی از شعر قرار دارد و هنوز در برزخ ِ انتخاب است.از یک سو فاقد ساختار و از طرف دیگر مفهوم گرا .از یک سو حاصل تکانه ها و هجوم لحظه های آگاه شاعر و از سوی دیگر حاصل لحظه های متفرق و پراکنده که اثر را از خصلت انسجام و ساختار دور می گرداند.شعر از تکه های درخشان و قابل تأمل نسج یافته که نامتوازن و ناهمجنس می نماید اما هر تکه در فردیت خود مرغوب است اما در هیأت تجمیع ، کلیت شعر را ملبس به جامه ای ناهمگون می سازد. و همین امر به نظر نگارنده باعث می شود که مرز بین کاریکلماتور با شعریت متن درهم آمیزد و ناروشن به نظر آید.
امیدواریم که خانم حکمت نیا مجمع الجزایر تأملاتشان را به کلیتی واحد پیوند دهند.البته این جزایر توسعه یافته و پراکنده می توانند در خود یک اثر آباد وکامل اما محدود و کوتاه باشند.اما شاعر هم در پی طولانی شدن شعر است و هم در جهت وحدت این لحظه ها و مخلوقات کلامی و مفهومی آن تلاشی نمیکند.
نگارنده معتقد است که خانم حکمت نیا از این وضعیت عبور می کنند و مصراع های درخشان و پراکنده شعر ایشان که در نوع خود کم نظیرند ، زیبایی و هویت خود را در انسجام و وحدت بازمی یابند.
( این نقد در وبلاگ آقای ارجمند کلیک کنید )
پروانه دلاور:
این زبان اگر هزار دلم نکند !
دوستم ، شعرت را چندبار خواندم ومهمترین حرفی که منِ امروز می خواهم بزنم این است خیلی حرف داری و حرفهای خوبی داری لیلا اما تزاحم مفاهیم بسیار وموسیقی ناساز ، بزرگترین لطمه را به آن زده است. شاید شعر تراشیده تری از این شعر متولدشود... دراین سطح ناهمگون به حرفهای درخشان وقابل تأملی بر خوردم.
آفرین!
: «ماروی نفت خوابیدهایم – پلک نزن! / سیاه تر ازاین به عزا بنشین! »( باحذف معدن)
: «تا زدن به دریا کفشی نیست »
و...
تلاشت برای رسیدن به بیان خاص قابل مشاهده است اما در بیشتر سطرها چالش زبانی شعرت فقط شامل جابجایی ارکان جمله است ودیگر اینکه به اقتصاد واژگان کم توجهی شده . سپیدی های شعرت را بیشترکن واضح تر اینکه من وقتی آب وآسمان آمد باران را می بینم، شمع را در کنار پروانه وسوختن ومرده وگور را همراه کفن و معمار وثریا وکج و ... . پیشنهاد می کنم درساختار سطرها و ساختار کلی شعرت تجدید نظرکنی.
شعرت تلاش می کند با هیاهو وشلوغی خود را بنماید اما پاره های چند پازل مختلف خواننده را غرق ازدحام می کند.
: «این زبان اگر هزار دلم نکند می بینمت لیلا!»
خوشحالم شعرت را خواندم وبیشتر خواهم خواند. عزیزم کمی ایجاز وحوصله ....
شعر با اعتراض شروع میشود.عاملی شاعر را آزار میدهد.زمان یا سازی که روند طبعی احساس و زندگیش را بر هم زده و بعد ترس از وارد این دنیا شدن و بلعیده شدن! بعد احساس بی اعتمادی و اینکه آیا واقعاً کسانی که میشناسد کلامشان و حرفشان از راستی دل است یا ... و بعد یکدفعه شاعر نیش محکمی به خودش میزند که حواست را جمع کن. می بینمت لیلا. این تکه واقعاً به دلم نشست و به جا بود.یعنی من حسش کردم.در سطر پنج و شش کویر نقش تر برای کویر که بی آب است و خشک جالب است . در سرتاسر شعر این حس وجود دارد که شاعر دریا را دوست دارد . در ادامه این موضوع بیشتر به چشم میآید. از سطر شش به بعد حس شاعر کم کم بزرگ میشود. با خودش میگوید وقتی سقف آسمان سوراخ نیست پس موشک از کجا میآید؟این دید شاعر کودکانه است. و البته به جا چون دارد از چشم کودک قانا آسمان را نگاه میکند نه از چشم انسانی که معنی علم را میداند و موشک را میشناسد. او مثل کودکی فکر میکند موشک هم مثل برف و بارا ن علتی لابد طبیعی دارد. ادامه شعر نارضایتی از دنیا است .دوخنن لب به سطری که انگیزه ای برای فهمیدن دنیا ندارد.گم بودن همه چیز در گرگ و میش هوا و اینکه دروغ گفتن در آن زمان ساده است و دیگر اینکه او حتی از کشف ها و اتفاقات علمی دیگر نیز می هراسد چون با چشم های خودش ویرانی های را دیده.( قبل از اینکه پدرم دست به کشف بزند شاید) و بعد گفتن این نارضایتی ها که همه در گلو گیر کرده ادامه پیدا میکند تا جایی که شاعر میگوید : این کوچه عبوری است که زندگی ام را زیر می گیرد / دنیا آشغال است. در واقع انتظار شنیدن این حرف با توجه به سطرهای قبل کاملاً طبیعی بود فقط شاعر نمیخواست بی مقدمه چیزی بگوید! چون برای ما چراهای زیادی به وجود میآورد؟ با تمام این حرفها و احساساتی که شاعر دارد باز هم دست بردار نیست؟ شاید او با خودش میگوید باید مقاومت کنم و به سمتی بروم که مرا با خودش ببرد.
یپرسد: دیده ای مرا؟ یعنی آیا حرفهای بالا را فهمیدی؟ کمی خودمانی تر ، میگیری چی میگم؟ آیا تو هم مثل من این دنیا حس کرده ای؟
من احساس میکنم شاعر دارد من مخاطب را در دنیایی که میشناسد با خودش سهیم میکند. او دل بریده از همه چیز مادر را از هم صادقتر میداند و خسته و رنجور میرود سراغ کسی به او مثل انسانهای دروغین بالا به دروغ نمیگوید دوستت دارم. مادر در واقع دارای این زبان نیست و بهمین دلیل شاعر به سراغش میرود. از طرفی در نظر او دیگر تنها عشق نیست که مثل گذشته پروانه را بسوزاند.حالا علت های سوختن پروانه بیشتر هم شده. دلایلی که اگر در سطر سطر شعر فرو برویم میفهمیم.
بببین او چه فشاری را حس میکند: نبضش از ثانیه هم دارد تندتر میزند! هی بغض میکند و اشک میریزد ولی چیزی عوض نشده.انگار بیماری بدی گرفته !چیزی در گلویش گیر کرده که هرگز به این راحتی بیرون نمیرود.حالا دارد به من علت تمام این اتفاقات را میکوید: کانال به کانال رنگ عوض میشود! چشم بستن و نخواستن برای دیدن بعضی اتفاقات. بارانی که هر شب به آب میزند ولی فایده ای ندارد. و آخر سر گشتن دنبال کسی که ناخدا باشد و از هم مهمتر ایمان داشته باشد. راستی چرا باید ایمان داشته باشد؟ من فکر میکنم که شاعر این را در دیگرانی به او دروغ میگفتند ندیده وگرنه ....
در این شعر شاعر آسمان را دوست ندارد. شاید علتش هم همان تفکریست که در موشک ها نهفته بود. اما یکبار هم در بالا گفته بودم او دریا را دوست دارد. وجود کلمه ی ناخدا،کشتی،و حتی خزر فکر میکنم برهانی کافی برای این مطلب باشد.و البته او شاید به نجات دهنده ای مثل نوح فکر میکند. بعد دوباره شاعر به درون خودش رجوع میکند. با عکسش حرف میزند. این عکس یا تصویر زندگی اکنون اوست یا قاب عکسی که همدمش شده. شاید بهتر باشد که بگوییم این عکس برای گذسته است و روزهایی که چیزی سرد و بی روح و منجمد نبود و شاعر با او حرف میزند چون شبیه الان نیست. روح دارد و سرد نیست. البته این امکان هست که حرف من درست نباشد و مورد اول یعنی همان نارضایتی ها منظور شاعر باسد. دو سطر بعد . میگوید من سعدی نیستم. این مرا یاد بیتی میندازد:
بنی آدم اعضای ....
در واقع او مثل سعدی فکر نمیکند. چون دروغ ، موشک ، بمب، جنگ و.... اجازه نمیدهد.البته ناگفته نماند که سعدی هم میتوانسته اینطور فکر کند چون در دوره ی مغول ها زندگی میکرد و باقیش را دوستان خودشان میدانند
اما فرق بزرگی وجود دارد. آن دشمن برای سعدی خارجی بود ولی آیا دشمن این شاعر هم خارجیست؟ فکر نمیکنم که اینطور باشد. در ادامه همان دلتنگی ها ادامه دارد.بخوانید متوجه میشوید. حرف روی دل شاعر سنگینی میکند. شاید فکر میکند نمیتواند راحت حرفش را بزند! و این میشود که از کارد و حنجره حرف میزند.از دلتنگی و
خط کشیدن که مرا یاد زندانی انداخت که در آن زندانی ها روزها را خط میکشند روی دیوار تا روز رهایی! جور نبودن خط دستهای او، گیر کردن بغض در گلو و بعد حرفی که باری اجتماعی به دنبال خودش دارد همه و همه میرساند که شاعر دوست ندارد پلک بزند و چشم باز کند. اگر یادمان باشد چند سطر قبل در برابر پنجره ایستاده بود و به جای اینکه بیرون را نگاه کند پلکهایش را بسته بود. کاری که کمی غیر عادیست و گفتار و محتوی اصلی شعر علتشر ا به من میگوید. اگر شعر با دقت بخوانیم و پا به پای شاعر پیش برویم حتماً متوجه میشویم.در پایان احساس میکنم شعر خوبی بود که اندیشه ای در در خودش نهفته است که شخصی نیست.هر چندکه شعر با نگاهی شخصی شروع شد ولی پابه پای شاعر بزرگتر و ظریف تر شد .
سلام. اجازه دهید با صراحت نظرم را در بارۀ شعرتان(که فرستاده بودید) عرض كنم.
مشق شاعرانه ی متفاوتی است. اگر انسجام تصویرها و معانی جزئی شعر، معیاری برای خوب بودن آن باشد، به نظر این كار، چندان وحدت درونی ندارد. البته تك سطرها، گاهی قشنگند و به كاریكلماتور نزدیك می شوند؛ مثل این ها: مادرم تنها معماری که تا ثریا دوست دارد كج نباشم- می زنم به آتش که گلستان نمی شود ــ بهتر! - خط دستهایم با تو جور نيست ...هرگز !
گذشته از اینها، یك ضعف عمدۀ این شعر، نارسا بودن آن است. این كه به نظرم، كسی موفق نمی شود از معنای سخن شما، در كلیت آن سر در بیاورد.
دوباره تاكید كنم كه تجربۀ متفاوتی است البته، كه ارزش دارد روی جنبه های ضعف احتمالی آن كار بیشتری صورت گیرد.
مثلا" این كه شیوۀ این شعر ، روایت گونه است و بین سوم شخص و اول شخص ، رفت و آمد دارد.
من خود را نقاد نمی دانم زیرا اعتقاد دارم نقد شعر باید توسط یک شاعر زبده و مجرب صورت گیرد و آنچه بیان می کنم صرفا احساس شخصی من بعنوان یک مخاطب است .
من تا حدودی حرف آقا بهمن را قبول دارم ، بدنه شعر باید یک موجود واحد باشد و اگر در آن مطالب مختلف بیان می شود در نهایت باید با یک طناب به هم وصل شود . شعر خوب باید چنان باشد که اگر یک جمله از آن کم یا زیاد کنیم به خود شعر آسیب برسد و همه کلمات در خدمت احساس شاعر باشند و بدنه واحد آن درک شود . شعر خانم حکمت نیا دارای جملات زیبا و سرشار از احساس است و نوعی تداعی دهنده احساسات و دق و دلیهای خود و گاه ما ! ولی پرشها گاه بدنه شعر را از وحدت خارج ساخته است و فضای شعر تغییرات زیادی می کند .البته نظر من شاید درست نباشد و خود این نظر شاید احتیاج به نقد داشته باشد ! ولی من مقاله جالب که به این موضوع به نحو مستدللی پرداخته است اشاره می کنم ، و به یکی از دوستان شاعرم هم خواندن آن را پیشنهاد کرده ام .
مقدمه شعر زمان ما 1-احمد شاملو نوشته محمد حقوقی
ضمنا از نظرات دوستان درباره شعر جدیدم که تجربه جدیدی برایم در شعر است استقبال می کنم و با دقت گوش می نمایم .
علیرضا ذیحق :
زوایای پنهان در شعر "لیلا حکمت نیا "
با نگاهي به متن و محتواي شعر " خاطرات منجمد"
ليلا حكمت نيا ، جوان است و نگاه اش به شعر نيز ، با زباني كه خاص خود اوست جوان تر. او فطرتي شاعرانه و رو به كمال دارد و تصوير سازي هايش ، همه برگرفته از بطن اجتماعي كه با تيز بيني هاي نسلي كه همگام زمانه اش هست ، گره خورده است . شعر " خاطرات منجمد " اونيز يك حادثه است . حادثه از اين نظر كه من كمتر شاعري از نسل جوان را مي شناسم كه با پرهيزا زكلمات فاخر، بتواند نقبي اين چنين عميق به آلام جامعه و اصطلاحات روزمره ي آن بزند . جامعه اي كه زبان اش مرتب پوست عوض مي كند و به تعبير " ليلا " وقتي كه « نبض از ثانيه بالا مي زند وكانال به كانال رنگ عوض مي شود » عصر مي شود دوراني پرشتاب و ديگر آسمان ومهتاب ،آني نيست كه ما در شعرگذشته ي فارسي از آن سراغ داشتيم . ماه او در آسمان ، ماهي شده و به آب ميزند كه شايد ، ناخدايي با خدا را در كشتي زمان بيابد ودر زمانه اي نا كوك ، خبر از مرگ ِآب بدهد كه ديريست پروانه ها بي شمع هم دارند مي سوزند و بيم خشكي فردا مي رود .
شعر " خاطرات منجمد " ، با رگه هايي ژرف و زلال از سَيَلان و رواني ، به رسالتي كه اجتماع از شاعر طلب مي كند متعهد بوده و با ايهام و كنايه ، ترجمان دل خلقي مي شود كه از عقربه هاي جهان زخم برداشته اند :
« دنيا اِشغال است / دست بردار نيستم / دوباره مي گيرم / به سمتي كه بايد مرا ببرد . / آهو به مرگ خودش هم رضايت ندهد / ضامن ندارم / منفجر مي شود لابه لاي سطري كه نخواستي . »
اوبا بيان اينكه " مي زنم به آتش / گلستان نمي شود " چشم از معجزه ها بر مي گيرد و به واقعيت كوچه اي نگاه مي كند كه ديگر ريتم شعر " كوچه " ي فريدون مشيري را از آن نمي شود شنيد : " اين كوچه / عبوري است كه زندگي ام را زير مي گيرد . / بغض در گلويم گره / گره كور مي زند به چشمت / پلك نزن ."
" ليلا " با شعرش در آستانه ي تحولي است كه بنياد هاي آن بر تجارب خود وميراث هاي پربهاي شعر نو فارسي استوار شده و او حالا بايد به معماري و ظرافت بنايي بينديشد كه دارد به نام او قد مي كشد . اصول معماري هم ، رعايت سادگي و پرهيز از تركيبات پيچيده ايست كه ذهن را از زواياي پنهان يك اثر ماندگار، هرگز منحرف نكند . او بايد براي شعرش مادري باشد كه خود نيز به اهميت آن پي برده است : « مادرم / تنها معماري كه تا ثريا / دوست دارد كج نباشم . خزر حرفي ندارد .../ تو خضرباش / اي عكس تصوير هر روزه»
تازدن به دريا كفشي نيست ، ليلا !
احترام _ شعرتان را خواندم والبته با خیلی از سطرهایش لذت بردم. شعرتان از جنس اشعاری است که نسبیتی بزرگ بر همه چیز آن حاکم است تقریبا" از هر چیزی سخن گفته اید ، سطرها مخصوصا"در فردیت به سر می برند هرچند که شور و شوقی شاعرانه دارند ولی لذتی جرعه وار ؛ چون در پایان ( هر چند به نظر من این جنس اشعار پایان یا شروعی خاص از جایی ندارند، از جایی شروع نمی شوند ودر جایی پایان ندارند.) مزه ای خاص در کام نمی یابیم . پازلی نسبی در هم که ما هر کدام از ما به اندازه ی انگشتانمان انها را جابجا می کنیم و آن معنی یا مزه ی دلخواه را کاملتر می کنیم.
پس باران سپید عزیز از طعمی که بر گرفته میگوید و آقایان و دیگران .
سطرها _ کودکان شعر شما _ به هر چیزی ناخنک میزنند به عشق / زندگی / به نفت / حنجره ها و آدمها و به مرگ... تا معانی دیگری باز بیابند تا جهانی دیگر ...
وضوح – سرکوب وضوح
می شود« اسفناج را وارد بحث پیرامون ادبیات کرد» (پیکار)
می شود از یک زبان زرگری استفاده کرد و یا از یک زبان چند لایه.تصرف در امکانات گلیم بافی به نفع شعر هم یک امکان است.
وسیع بودن دایره ی ایده پذیری شعر در حوزه ی زبان و سرک کشیدن به فضا های دور نگاه داشته شده از شعر ونیز از تصادف تکنیک آفریدن و استفاده ی حداکثری از فرم های رها در کوچه و خیابان فرصتی پیش پای شاعر می گذارد که بیان را به فرابیان نزدیک می کند.
قانع بودن به آرامش ِ کنار و تنها در مهتاب سرودن چند سالی است که از حوزه ی بحث پیرامونی ادبیات فاصله گرجستجوی ژرفا برآید و نه ابزار گرایی و زیبایی » (بارت) کمی گذشته است.
نگاه به فقط یکی از طیف های منشور:
وضوح –سرکوب وضوح
حضور زبان در شعر حضوری چند ضلعی است . پرداختن به یک وجه و کمرنگ کردن دیگر وجوه به وضوحی می انجامد که بیشتر در ادبیات تعلیمی ما ملموس است. برجسته کردن یکی از چهره های زبان و قرار دادن آن زیر نور سفید خیره کننده به این وضوح و وارفتگی دامن می زند و متن را از رسین به خودش محروم می کند.. نمونه ی این نوع برخورد با زبان و سفید کردن تابلو و عریانی مضاعف زبان در برابر مخاطب را در شعر هایی دیده ام که بیشتر خود را زیر عناوینی نظیر زبان گفتار معرفی می کنند.
از این دریچه که نگاه می کنیم آن سوی این خط، شعر حجم است - بیرون از کارکرد های سنگین دیگرش- که دال ها را به شکل تصعید شده به نمایش می گذارد و صرفه جویی در نمایش کلمه را به نهایت می رساند تا جایی که به خساست می کشد. ابهام غلیظی که به کلمه تزریق می شود ، حذف بی رویه ی گذشته ی روابط کلمات که زیر نوری مرده و بسیار ضعیف نمایش داده می شود در مواردی باعث به خوانش در نیامدن متن می شود. که البته در پاره ای موارد با اعمال تکنیک های دیگر تابلو هایی قابل تامل خلق می کند.
شعر برای فرار از این نورهای سفید (وضوح) یا به تاریکی مطلق پناه می برد و در عمق ابهام ته نشین می شود و یا از تکنیک هایی برای نمایش گو شه ای از عریانی خودش بهره می برد.
دراین شعر حکمت نیا- که عاملی برای نوشتن شد – برای فاصله گرفتن از وضوح موقعیتی – معنایی از چند تکنیک استفاده شده که از پرکاربردترین آنها می توان به «مچاله کردن اصطلاح ها و اسلنگ ها ، مثل ها و تک مصرع هاو..» اشاره کرد.
با نگاهی به شعر های دیگر حکمت نیا ، می بینیم که از این تکنیک با بسامد بسیار بالایی استفاده شده است.
استفاده از یک شگرد خاص و به تناوب ،بیشتر به کار شعبده بازی می ماند که می خواهد بیشتر از یک با ر مخاطبان خود را با بیرون آوردن خرگوش از کلاه ( که در اثر تکرار دیگر کارکرد نمایش را از دست داده است )شگفت زده کند.
شالوده شکنی یک تک مصرع یا اسطوره یا مَثل که در جای خود می تواند نوع بیانی تاثیرگذاری را خلق کند با رشد سرطانی می تواند به یک بیماری متنی تبدیل شود.
از این تکنیک می شود در گسست میان گذشته ی کلمه و کلمه ی حاضر در متن استفاده کرد ؛که این گسست می تواند هم در حوزه معنایی اتفاق بیفتد هم در ریخت و شاکله ی کلمه. می شود با قرار دادن همان عناصر در میدان مغناطیسی جدید به کلمه رفتار جدیدی را آموخت.
به نمونه هایی از به کارگیری همین تکنیک در شعر حکمت نیا نگاه می کنیم:
«خشت اول گر نهد معمار کج
تا ثریا می رود دیوار کج»
مادرم تنها معماری که تا ثریا دوست دارد کج نباشم
«آتشی که بر ابراهیم گلستان می شود»
می زنم به آتش که گلستان نمی شود ، بهتر!
و نقبی که به گلستان سعدی می زند و پای شیراز هم به متن باز می شود.
که در این موارد تبادر مفهوم ها پیش می آید و هر کلمه، کلمه ی نزدیک به خود را احضار می کند ؛ که گاهی با ایجاد یک ایهام تناسب یک تصویر سه بعدی ِ باز ایجاد می شود.
« قصه ی چوب و فلک مکتب»
دوباره قصه را از سر می گیرم تا به پای این چوب زدن ها – فلک دوباره برقص
و باز همان کارکرد تبادری و تغییر فضا در هر نیم سطر و باز کارکرد ایهامی ( فلک) وتکرار این تکنیک مورد بحث.
« موها را در آسیاب سفید کردن»
گندم آرد نمی کند از وقتی موهای مادرم سفید می شود
« کلاه را قاضی کردن»
این ساز کوک نشده ی کلاهم را قاضی می گیرم
« داستان رضا و ضامن آهو»
آهو هم به مرگ خودش رضایت ندهد،ضامن ندارم
و...
قصد فقط نشان دادن این نوع از کارکرد زبانی است و همچنین برجسته کردن نوع مواجهه ی با زبان خانم حکمت نیا و عزیزانی که به موازات ایشان حرکت می کنند و اینکه اسفناج وارد بحث ادبیات بشود یا نه ، به خودی خود منع یا الزامی ندارد. ونیز استفاده از زبان زرگری
