سورنا يك ساله شد !

همه چيز را مرور کردم عکس هايم را ...شعرهاي بچگي ام را ...دفتر املاي کلاس اول ... اولين 19 ...فيلم همان روز برفي ...فيلم تولدم ! ... و هي چرخيدم چشم هايم که باز شد تمام تخت را گريه کردم بودم! بابا پير شده بود(بچه که بودم از اين جمله بدم مي آمد) من بزرگ !
لعنت به اين روزها که بزرگم مي کنند ...
تقديم به : بابايي خوبم مامان گلم ابراهيم عزيزم اسماعيل دوست داشتني ام عاطفه ي مهربانم که عاشقانه دوست مي دارمشان
سطر سطرش را گريه سر کشيدم تا شد شعر !
سر و گوش لیلای نخودی را به آب ندهم ... چه كنم؟
از کودکی مخم مانده که تاب دارد و دلم که تاب نمی آورد.
سرسره ها بی تقصیرترند
کفش هایم به ریگ عادت ندارد ......سنگ نزن !
بچگی ام از دهان همین موریانه بيرون زد تا جائي كه بيرون زد.
سیاه نه ... سپيد ؟ .... نه ... خاكستريم كن!
از تو بر می گردم که گشته باشم ...بچرخ !...
هر دایره ای که زمین نمی شود عزیز خودت بچرخ!
گردنم از اين استخوان گرفته تا مو نمی زند
نمی آید /می آید/ آید ....اصلاً چی عایدت می شود ؟ها ؟
درجدال جدول خیابان پای قلم شده ام حل شدنی است
بزرگ شدم که بدم بيايد از همـ/سایه ها
جانماز از همین آب بزند بیرون
کفر نگويم کفاره مي دهم ـــــــ به جهنم!
آتش آتش به جانم که خر/ منم !
می ترسم !
از اين همه گرمائي كه عاشقم شده بماند!
( هنوز قافی مشترک در من در تو به غلط کردن می افتد )
گره گره نگاهم به چشم هایت کور شده
هر چه قدم بلند تر دلم تنگ تر مي زند
روده ها محض پیچاندنت راست نمی روند ....بیشتر بمان!
به گردی همین کره ، توان ماندنم نیست .... مي فهمي؟
باید گرگ نشده این روزها ... توبه !
من سال هاست انگشت اجازه ام بالای دست زیاد می رود .
دلت را گرفتم که دل گرفته باشم ــ باشد ؟!
شعرم را در اتي بان بخوانيد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:5 توسط : لیلا حکمت نیا


