کانکریت :
مرا ببخش
!من دعای باران کردم
تو از چشم ابر
اف
.
.
تا.
.
دی.
و آزاد
:سنگ مرا به سینه بزن
یا نانت را سنگ
....قلب آهنی ات زیر بارن
به کی زنگ خواهد زد ؟
!وقتی هرشب
گوش به زنگ صدای تو ام
دنیا میدان فاصله هایی است
که ما را دور می کند
و من هر شب به جذر ! خواهم رفت
و تو را به مَد
بزرگ خواهی شد
آنقدر بزرگ
که دیوار تا ثریا کج رفته را بکوبی
و من آن وقت
-
با تو به مد خواهم آمد -تا به پای هم پیر شویم
!!!
و کار سوم :
شهر را مثل کف دستی که از کف می رود
-
می فهمم-
خدا رفتگان شما را هم بیامرزد --
رنگ خون تو زننده استو دنیا هنوز آبی است
آسمان آبی
چشم آبی
و آب مایه ی حیاط
!!!حیات من وتو
از همین جا شروع می شود
که تو
در نخ کلاف های سر در گم منی
!زندگی ها پست می شود
بی آنکه کسی روی دست خدا بلند شده باشد
باید بروم
باید بروی
...تو به تشییع جنازه
من به تشکیلش
!که رگم به سرِِِش می زند
بزنماز وقتی تیغ و جیغ هم قافیه اند
!دست در دست های تو اما
با یک خودکشی یک دست موافقم
فردا روز خوبی خواهد شد
.
.
آفتاب همه چیز را پاک نمی کند
یکی آب پاکی بریزد روی دستم
...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:46 توسط : لیلا حکمت نیا


