پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
دست های برادرم را گذاشتند توی حنا
دل تو قند آب می شود
دل من سیر و سرکه
این ریش این قیچی !
بریدید
بدوزید
..... دست از سرم بردار
نه هنوز کچل نشده ام
برگرد
کٍل می زنند تا با من کَل کَل کنند
نشخوار اشک در چشمهایم
ومن هنوز دوستش می دارم
برادرم را داماد کردند
برای تنوع
تهوعش نصیب من شد
سگ باش
خواهر نباش
به عروس امشب بگویید
تمام خاطراتم که الک شود
برادرم معجزه است
دلت گر بگیرد
آرمان به دل ندارم
برادرم را در لباس سفید
دیدم !!!!!!!!!
استاد گرامیم جناب آقای ذیحق زحمت کشیده اند و شعرم را به زبان شیرین ترکی ترجمه کردند سپاس از این استاد عزیز
و آدرس وبلاگ (به او هم سری بزنید و شادش کنید)مارال (علیرضا ذیحق)
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:34 توسط : لیلا حکمت نیا


