این پست هر چه دارد از برکت چشم های اسماعیل و دست های کم یابش است !
برادرم را سبز پوش کردند و فرستادند خدمت مقدس سربازی تا چیزی نماند از ته مانده ی خنده هایی که داشت برای من نبود ولی بود که ...دیگر هق هق های شبانه ام هم مجابش نمی کند ...
به خدا چیزی کم ندارد سربازی ات از زندان اوین اما این جا هنوز دستهایی برایت تسبیح پیش می برند
با تمام دوستت دارم هایی که نگفتی دوستت می دارم بهانه اش هم همین بس که اسمت و بودنت تکیه گاه همیشگی من است و می توانم به بچه ای همسایه پز بدهم که به برادرم می گویم
این کار تقدیم به برادر عزیزم اسماعیل که دلتنگی هایم خلاصه می شود در نبودنش امیدوارم کم ها و کاستی ها را به بزرگی خودش ببخشد !
چپ می روم راست می آیم
ـدلم تنگ می شود ـ
سبز که می پوشی درخت تر می شوی
ـمرد گریه نمی کند ـ
گریه نکن سه می شود
(تا سه نشه بازی نشه )
شش که آوردیم بازیمان دادند
تا به غلط کردن بیفتیم
سنگ های پیش پایت را من نینداختم
پای لنگ مرا بهانه نکن !
آب خوش به سادگی یک آب خوردن
از گلوی ما پایین نمی رود
بیا بخندیم تا جانمان درآید
(وقتی از حق و عدالت در وطن مان حرف می زنند)
گیتار را بشکن
بگذار بداند به سیم آخر زده ای
آکورد را دوباره بگیر
شاید را گم کند خوشبختی
سایه اش بر سر ما هم بیفتد
و کار دوم برای بچگی هایم که برق و باد شد تا بگذرد
کله گنده تان کو
تکلیف کابوس بچگی های من
ـ باید روشن شود ـ
آن لی لی که افتاد توی حوضک
کی درش آورد!
(هر وقت کله ات گنده شد
توی این سطر آفتاب شو)
پی نوشت :۲۷ تیر ۱۶ تا شمع نبوده را می گذارم روی کیکی که نیست تا برای شاعری که نیستم جشن با شکوهی بگیرم توهم دعوتی!
و در انتها : ساز در دست تو سوز دل من می گوید
به او هم سری بزنید و شادش کنید
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:23 توسط : لیلا حکمت نیا

