شنبه دوازدهم اسفند 1385
چشمای تیره دنیا باز دوباره تر شده
موقع ما که رسید گوش زمونه کر شده
هیچ کسی نیس بشینه حرفامونو گوش بکنه
کاش می شد که دلهامون غمو فراموش بکنه
با آتیش این واون سوختیم و هی دم نزدیم
چشمامونو باز به هم دوختیم و هی دم نزدیم
غم به زخمای دلامون می پاشه نمک نمک
فریاد مارو کسی اینجا می شنوه کمک کمک
کی میاد دست مارو با مهربونی بگیره
واسه این حرفا دیگه خیلی دیره خیلی دیره
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:0 توسط : لیلا حکمت نیا
پنجشنبه دهم اسفند 1385
به یاد حادثه دهشتناک قانا
به ياد حادثه دهشتناک قانا
باي ذنب قتلت
و باز يک فاجعه وعدد مقدس هفت و هفتاد کشته کم نيست به خدا به زبان آسان مي آيد از يک شروع کن تا هفتاد بشمار ببين چه قدر طول مي کشد
ستاره هاي کوچک وخام!
ديديد چگونه بمب هاي ولگرد بر سر و روي کودک يک روزه باريد؟ ديديد چگونه معروف شدند؟
پس چرا شما بلد نيستيد؟ کمي هم از کوچک تر ها ياد بگيريد!
ستاره هاي بلند پرواز مي گفتند: جناره ها تا فاصله هاي دور هم پرواز کردند. يک جنازه توانست پرواز کند ولي شماها نه؟
مي گفتند: وخيلي چيز ها که اجازه گفتنش داده نشد.
آهاي گناه يک روزه چه بود؟
بوش! رايس! دولتهاي عرب!
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
دلم مي خواهد.......
آخ که اگر آن بالا يکي دلش با ما بود! حالا شايد...... ولش کن باز بايد گذشت و زجر کشيد به جرم داشتن يک دل!
وحالا تو! حسن نصرالله! تو تنها نيستي اگر که باز 70 تا مرده اند. آخر خدا پشت وپناهت هست. تو تنها نيستي من هستم ويک ملت.
چرا تو خدايا هيچ کاري نمي کني؟
يک کلام ختم کلام، خدا ما بريده ايم حالا نوبت توست. بيا جلو ويک روزه نابودشان کن.
امشب باز صد تا ستاره ميان دود خفه شدند. ميان دود اين همه موشک، امشب باز ستاره هاي خاموش هميشه روشن به تماشا گذاشته شدند - بياييد تماشا - امشب باز بمب باريد. موشک باريد بر سر وروي مردم.
مردم بي گناه! آهاي ستاره بي تجربه! با توام ستاره يک روزه ام! تو که هنوز بلد نبودي بپري!
تو که نمي داني موشک وبمب چيست! حالا ديگر حتما مي داني. آخر مزه اش را چشيده اي. تو که هنوز چشمهايت را درست به روي دنيا باز نکردي. ديگر چشمهايت را باز نکن! آخر دود آزارشان مي دهد . ديگر بهانه نگير. کاش موقع آمدنت گريه نکرده بودي! کاش توي اين دنياي خاکي کمي بيشتر خنديده بودي.ستاره کوچکم! ستاره يک روزه ام! کاش گفته بودم روي سيسموني ات يک کفن هم بگذارند.
دلم گرفته به قدر تک تک ابرهاي آن بالا .
آهاي! تو که دو سه تا کوچه آن طرف تر از مايي! کي ميرسي؟
ما که نتوانستيم خودي نشان دهيم. پس تو بيا تک تک ستاره ها دارند مي ميرند. کي ميايي؟ مگر نگفتند روزي ميايي که ظلم جهان را فرا گرفته باشد ؟
ظلم بيشتر از اين؟ 70 نفر کم نيستند! به خدا به زبان آسان مي آيد. از يک شروع کن، تا هفتاد بشمار ببين چه قدر طول مي کشد .
انشتين! مي بيني از هوش تو به ارث بردند و هر روز بمب مي سازند؟ هر روز ستاره مي کشند .
ابرهاي ولگرد سرخ تر باريدند .
اينجا فلسطين، اينجا لبنان، نه! اينجا فراموش شده اينجا قاناست.
همان روستاي کوچکي که تا ديروز ها بر سر زبان خاص وعام نبود. اما امروز! امروزي که لابه لاي فرداها و ديروز ها جان مي دهد،نه امروز، هميشه، هميشه زنده مي ماند به ياد مردمي که تا ديروز ها .... ولي امروز مرده اند .
کاش سهراب بود تا زيباتر به تصوير بکشد اين حادثه را!
امشب بايد مته بر خشخاش گذاشت. اين دواي درد بي در مان ماست.
ديدي چه جوري پرنده بي تجربه از همين پايين سقوط کرد؟ اين حرفها حقيرند براي نشان دادن ته جاده .
هوا فاسد شده ميان دود وموشک
وحالا سهم قانا، يک مشت جنازه ي باد کرده با صورتهاي کبود است. نه! زنده اند! آن يکي را نگاه کن !دستهايش بالاست، همين جور خشکش زده. شايد وقتي ديد که طفلش کنارش جان مي دهد.
خيلي هاشان قبل از اينکه سقف بر سر ورويشان خراب شود از ترس سکته کرده اند.
دلم براي هياهوي اين روز ها غريب گرفته.
نتها را امروز به نام مرگ بنويسيد. اينجا گمرک مرگ است! اينجا قاناست!
و خورشيد که هميشه دل دل مي کند، امروز دلش را به دريا مي زند و يک حادثه!
کاش مي شد هوا را لخت کرد! بدون بمب و موشک . کاش مي شد دستها را مثل غذاي مانده ديشب گرم کرد!
آن يکي دست ندارد، چه جوري انگشتش را توي جوهر بزند تا با دستهاي خودش مرگش را امضا کند ؟ ساعت هميشه باقي مي ماند.
فردا خورشيد با چه رويي به قانا سرک بکشد؟ آخر او شاهد همه بود و هيچ نکرد! فردا
فردا و يک عالمه جنازه ديگر. مخم سوت مي کشد .
اين توده خاکستري که ميان کاسه سرم جا خوش کرده، در ميان کشمکش هاي امروز وفردا درست زير پاهاي همين زمان له مي شود.
جمله ها غمبارند. حرف ها جاريست و زمان از پس اين ثانيه ها مي آيد
آه! چند مادر ريختن سقف را از تصوير مبهمي که در ميان چشم بچه هايشان جا خوش کرده بود ديدند؟
از صبح پيدا بود! دل من مثل سيرو سرکه مي جوشيد. از صبح پيدا بود! صبحي که خورشيد پشت پرده اتاقم خجالت مي کشيد، خودي نشان دهد. آخر او مي دانست و زمان هم !
و زمين. فقط اينجا من نمي دانم که آنجا چه خبر است.
خوش به حال خبر نگارها وتيتر جذاب فردا !
آري تيتر بزنيد. بنويسيد.چه مي دانم : "مردم نفس نمي کشند". بنويسيد: "قانا مرد."
ديگر از فردا گل هاي لاله عباسي را روي ناخن ها يم نمي کشم تا قرمز شود .
ديگر بلوز سفيدم را نمي پوشم. فردا مشکي است. بايد مشکي پوشيد تا ميان کفن سفيد اين همه ستارهاي بي خبر گم نشوي.
فردا زمان بي حد حجم دارد . فردا نمي گذرد چرا؟
چرا ستاره ها بي خبرند؟ چرا ماهي گير ها به جاي ماهي ها شن هاي کف دريا را نمي برند ؟
من که گفته بودم، قاصدک طاقت اين همه خبر بردن را ندارد .
من که گفته بودم، خبرها را ندهديش! من که گفته بودم، شاپرک پرواز را بلد نيست. به ستاره ها سوگند من خواب بودم. از چشم من نبينيد کار از کار گذشته بود.
وقتي من بيدار شدم قاصدک خبرها را گم کرده بود و شاپرک مرگ را تجربه.
کاش گفته بودم به مردم قانا، که به تک تک آرزوهايشان زود تر برسند.
کاش مي شد به سهراب فهماند، آدم هر جا باشد پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال او نيست!
کاش سهراب بود ومي ديد که زمين مال اين مردم نيست.
اينجا که مردم بر سر زمين خدا هم جنگ مي کنند .
اینجا آسمان قاناست. اینجا که به جای بادبادکهای ولگرد بمب ها جا خوش کرده است ومن باز دعا می کنم تا بگویم: من کار خود را کرده ام. دیگر بقیه اش با خدا!
راستی! اینها بلیط گرفته اند. نکند جا بمانند. راه دور است. ماندن برای باز ماندگان یا بهتر بگویم جا ماندگان سخت است. باشما هستم مهمان های نا خوانده!
امشب شب خود خواه تر از هر شب است. مادر م می گفت: "ناله درد را کم می کند." ای آخرین ناله ها! برخیزید!
شیون هایتان شاید مرحمی باشد بر زخم های سر باز کرده.
امشب آخرین شب است. نهایت انتها. به سر رسیدن.
توی فال کدام قهوه نوشت، سرنوشت شوم امشب را؟ و
و این چهار دیواری اینجا اختیاری نیست! اینجا نمی توانی به ماه توی حیات خانه خود بنگری. به دیوارهایش بنازی. به پیچک هایش عشق بورزی.
اینجا هر روز وقت رفتن از خانه باید فکر کنی، این آخرین دیدار است.
اینجا همیشه رفت وآمد ها مشکوک می شود، وقتی هوا تب می کند.
امشب سقف که طاقت دیدن ناله ندارد، با چشم مادری زودتر بچه ها را ساکت می کند.
دیگر درد را نمی فهمند
گور کودک ها راکوچک تر بزنید! پارچه سفید هم کم تر !
امشب بالای سر جنازه ها شمع روشن کنید. آخر بچه ها از تاریکی می ترسند!
دیگر صدای یک کودک بیقرار فضای قانا را پر نمی کند. آخر خوابیده اند. خوابی به سمت ابدیت!
شعرها وزن ندارند. آخر وزن شعرها میان بی وزنی احساسات گم شده!
هوا تب دارد. اقاقی در انتظار بارش یک ابر باران زا دست به آسمان بالا برده! خدا هم دستش را کوتاه نمی کند. فقط به جای قطره های کوچک باران بمب تحویلش میدهد!!!
و تلویزیون خبر چین! از بس خبر ها را تکرار کرده زبانش مو در آورده!
و باز باید به خود تسلی داد. آنها رفته اند پیش خدا! توی بهشت!
به قول مادرم راحت شدند. ولی نه! آنها میان خاکند! آنها خاموشند! آنها آرزو داشتند! چند تا آرزوی سر به مهر، که میان امروز ها و فرداها فاش می شد!
ومن هر چه شد و نشد را از چشم تو می بینم. تویی که ساکت مانده ای. یادت باشد!
از انتها شروع می کنم. وقتی ابتداها همیشه آخرند.
تابوتها سنگین اند! انگار آرزو های گنده گنده میانشان جا خوش کرده اند!
چند تا ماهی میان لجن جان داد؟خدا می داند!
دیگر درد را حس نمی کنند. دستمال نمی خواهد. آخرسری که درد نمی کند که دستمال نمی بندند!
خدا چه جور روز قیامت این استخوان های شکسته را بند بزند؟ بی زحمت کمی آرامتر بکشید!
و حالا که کشتن و بی گناه لازم و ملزومند٬ نفرین می کنم! تا بعدی ها بنویسند:
کی نفرین کرده بود، خدا می داند
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:11 توسط : لیلا حکمت نیا
چهارشنبه دوم اسفند 1385
فرياد نمي زنم جلو مي ايم تا صدايم را بشنوید
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:50 توسط : لیلا حکمت نیا
چهارشنبه دوم اسفند 1385
آسمان بار امانت نتوانست کشيد
قرعه ي کار به نام من ديوانه زدند
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:49 توسط : لیلا حکمت نیا
چهارشنبه دوم اسفند 1385
دچار يعني عاشق
............
وفکر کن که چه تنهاست اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد
.......
دچار بايد بود وگرنه زمزمه ي حيات ميان دو حرف حرام خواهد شد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:49 توسط : لیلا حکمت نیا
چهارشنبه دوم اسفند 1385
من از اين سه حرف ع ش ق هيچ سرم نمي شود من سرم نمي شود دلم که مي شود
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:48 توسط : لیلا حکمت نیا
سه شنبه یکم اسفند 1385
بیجاره فرهاد
حتی نانواها هم جوش شیرین می زنند .................................. بیچاره فرهاد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:17 توسط : لیلا حکمت نیا