تبليغاتX
سورنا
سورنا
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
قضییه همیشه آن طور که فیثاغورث می گوید نیست !

تجربه ثابت کرده است ! که دو شعر در یک پست مساوی است با سوخت یکی از شعرها .. اما مرا که می شناسید -می شناسید ؟
حس می کنم باید پشت پا بزنم به این آسیاب که هنوز نچرخیده تا  موهایم را سفید کند .
دو شعر برای تو تا خلفش را ثابت کنی ...
از این ها که بگذریم من اردبیهشت را دوست دارم !...مگر اینکه خلفش ثابت شود .
البته من خوب می دانم قضییه ها همیشه آن طور که فیثاغورث می گوید نیست ...
و شعری که متولد 1386 است یک سال که تا همین چند وقت پیش قدیمی نبود !

(1)
با هم بدويم چه ؟
پاي من به گرد تپش اسماني كه به من رسيد، نمي رسد؟
از من با تعبيري كه انگار تازه خواب مي بيني... ببين!
از روده هاي تو هيچ جاده اي كه راست تر نمي پيچد.
لعنت به هر چه ريشه كه تا سرم دويده است خون.
و من هنوز ...
جواني نمي كنند اين قرص هايي كه از دنيا سيرند بايد دنبال مقصر بگردند.
دنبال علت بگرد! درست توي همين پاگردي كه معلول خستگي من است.
سه شنبه دم مي زنم ميان استكاني چاي ... از تو
سه شنبه را از هر طرف بخوانم تشديد ندارد كه نمي شود
به چي دامن مي زني؟
صدا در گلوي من كوتاه تر از اين ديوار گوش در آورده ــــ بپر!
خجالت ندارد ... ديوار ديوار خراب شو! حاشا قد بلندي دارد.
گيرم كه آن روي سكه را هم بالا بياوري: ليلا ـ ليلا ، برابريم.
مجنون ارزاني خودتان از اين طناب تا هر كجا كه نگه داري پياده مي شوم.

(2)
تقصير من نيست ليلا !
بر عكس من اين آلبوم اصلا حضور ندارد بي تو.
و باغچه اي كه مثل بيد...
بگذار اسم من پشت مجنون را بلرزاند عزيز!
علف كه هميشه ي خدا مي شود
اين بار با سايز تو ، كفشي داري؟
از اين دست تا كبودي ِ پاي چشم من ! بگذار رد شوم .
(كتري از سر آشپزخانه هم بريد .... باخت ؟)
اگر اين راه از چاله به چاهم بكشد
باز پيراهنم از چشم پدر كور مي زند
خودم را به آن راه نزده چه چيز ها كه نمي بينم.
وزنم حلال ... شعرم آزاد !
توي بي وزني گم مي شوم ... باور كن!
U--U
حالا صد سانت پیرتر شده ام كه از تو بالا بزند
كفن دارم ، گورم اگر نشانه برود خودت را گم خواهي كرد !
خنجر از پشت سرت رگ به رگ مي شود ــ از اين تيغ بگذر!
صفت هاي مغلوب به دنيا قالبم كردند ... حيف!
نشانه اش دلِ تو !
تا به من مي رسد مي تپد... اسمان
از عصر غارنشيني ِ چشمت كبوتري پر نمي زند ؟ بپرم !
بگو از اين دريا ....چند ماهي به آب بزند .... شاعرم ؟!!!

 

 دوستان ، شاعران  و منتقدان گرامی :
وب سایت سورنا در نظر دارد به منظور ترویج "نقد "  شعر بعد را با نقد درج نماید لذا از شما استاد گرامی تقاضا می شود  همین جا کامنت بگذارید تا شعر را برایتان بفرستم .


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:55 توسط : لیلا حکمت نیا
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
از من فقط محلولي مانده كه زمان همه چيز را حل خواهد كرد

از مشت تا خر/وار عاشقم ... سلام پدر بزرگ !
جمع و تفریق ِ درد که یکی دو تا نمي شود ــ بفهم
!
گوشم از دلت گرفته تا پر می زند

از صبحي که دلم قرص تا رگ به رگ تنم

از خدا بترس دختر
!
سرم روی یک پاشنه ی این در

                                            م         ي

                                       د                    چ

                                              خ         ر

نازکتر از پشت چشمی که سایه به سایه دنبالم می شوی
چاقو در دست کسی تیز شد

-
به اندازه ی سایزم خاک کلنگ می زند

-
به اندازه ی مرده ای که کفن نداشت

سنگ تمام بگذار !.....گذاشت
!
زبانم از موهایم کوتاه تر

تا این وصله ....می چسبم به زندگی خودم
!
فردا روز/ نامه از حرف تيتر در می آورد كه
:
-
دختری با موی خودش به چاه رفت

صد عاقل شهر هم مجنون اند
!
اتفاقی اسمم لیلا در آمد
!
این سنگ تا چاه باسر من فاصله نَـ/دارد

به تو بر نخورد !
هواشناسی چند وجب حرف از سر گذشت

سرگذشتم
!
کف دستی که کف بینی روزهای بدبختی ام

(
عشق را به نام تو سَند

به نام من سِند تو آل
)
پای خدا در میان برای فاصله --ٍ و
-َ-
پلکم از خیال تخت می پرد ....می آیی ؟

دلم هر روز تنگ می زند تا جایی که دلم را زد
برایم فاتحه بخوان

من با این حمد ها هم شاکر نمی شوم که نمی شود

از همین سه شنبه می زنم بیرون

ماشین چند دور نزده به خیابان را بوق و کرنا می شود ؟

گفته بودم ؟
دو تا چشم از پنجره می زند بیرون
حرف نزن
!
این صحنه ... برداشت دوم
!
حتی می توانی هوای مرا نداشته باشی

من که نگاهت را از پارک شهر سراغ می گیرم!

 

سایت ادبی والس و شعر من

نقد شعر لیلا حکمت نیا در خانه ی نقد 

منتظر نقد ارزشمندتان هستم

 شهرزاد و ستاره های خاموش همیشه روشن !

ویژگی زبان و شعر لیلا حکمت نیا /آقای علیرضا ذیحق   کلیک کنید

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:19 توسط : لیلا حکمت نیا
سه شنبه سی ام بهمن 1386


سورنا يك ساله شد !

ببین چه کیک تولد خوشگلی برات پیدا کردم :)

همه چيز را مرور کردم عکس هايم را ...شعرهاي بچگي ام را ...دفتر املاي کلاس اول ... اولين 19 ...فيلم همان روز برفي ...فيلم تولدم ! ... و هي چرخيدم چشم هايم که باز شد تمام تخت را گريه کردم بودم! بابا پير شده بود(بچه که بودم از اين جمله بدم مي آمد) من بزرگ !

لعنت به اين روزها که بزرگم مي کنند ...

تقديم به : بابايي خوبم مامان گلم ابراهيم عزيزم اسماعيل دوست داشتني ام عاطفه ي مهربانم که عاشقانه دوست مي دارمشان

سطر سطرش را گريه سر کشيدم تا شد شعر !

سر و گوش لیلای نخودی را به آب ندهم ... چه كنم؟
از کودکی مخم مانده که تاب دارد و دلم که تاب نمی آورد.
سرسره ها بی تقصیرترند
کفش هایم به ریگ عادت ندارد ......سنگ نزن !
بچگی ام از دهان همین موریانه بيرون زد تا جائي كه بيرون زد.
سیاه نه ... سپيد ؟ .... نه ... خاكستريم كن!
از تو بر می گردم که گشته باشم ...بچرخ !...
هر دایره ای که زمین نمی شود عزیز خودت بچرخ!
گردنم از اين استخوان گرفته تا مو نمی زند
نمی آید /می آید/ آید ....اصلاً چی عایدت می شود ؟ها ؟
درجدال جدول خیابان پای قلم شده ام حل شدنی است
بزرگ شدم که بدم بيايد از همـ/سایه ها
جانماز از همین آب بزند بیرون
کفر نگويم کفاره مي دهم ـــــــ به جهنم!
آتش آتش به جانم که خر/ منم !
می ترسم !
از اين همه گرمائي كه عاشقم شده بماند!
( هنوز قافی مشترک در من در تو به غلط کردن می افتد )
گره گره نگاهم به چشم هایت کور شده
هر چه قدم بلند تر دلم تنگ تر مي زند
روده ها محض پیچاندنت راست نمی روند ....بیشتر بمان!
به گردی همین کره ، توان ماندنم نیست .... مي فهمي؟
باید گرگ نشده این روزها ... توبه !
من سال هاست انگشت اجازه ام بالای دست زیاد می رود .
دلت را گرفتم که دل گرفته باشم ــ باشد ؟!


 شعرم را در اتي بان بخوانيد

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:5 توسط : لیلا حکمت نیا
دوشنبه یکم بهمن 1386
ستاره های خاموش همیشه روشن !

 

مادرم ولم یولد نه!دوباره یک پسر برای جنگی که مي آيد
باید ُ
باید ! به قدی که ساختی برای تابوتي كه در راه است
و سپید می شوم درست مثل مادری که .
موهايش را براي تشيع تازه شانه مي زند
یکسره می دوم که یکی به دو کرده باشم !
نه لیلا دوباره شروع نکن ! دختر بايد زير پايش را نگاه كند
وقتی ز/مین هم مین دارد
چرخيدنش با هركه باشد گوشم صداي انفجار دارد
بااينكه در تير هاي نيامده غيبت دارم
و پلاک پلاکم را گل گرفت ! تو نديدي
کاش پرچم فقط همين رنگ را داشته باشد
تا زخمهاي 8 ساله سر باز كند
در هوايي كه دلم گرفته مي چرخانمش
براي تو كه نصف تنت را به ارمغان آوردند
دیروز استخوان آوردند ...برای زخم های مادرم !
و چه فرق می کند
کدام صفت تفضیلی را به تو نسبت دهند
(که تو را اول همین هفته به زهرا نسبت دادند .) 
ميداني كه تو كودكي هايت را در من يزرگ مي كني
حرف هایم را كه همين مترو درراه مي كشد
به یک جو فروختم !تا نارس تر بکاریم
حالا قد دهانم کمی بلندتر ...راحت تر حرف می زنم
(حرف هایم را بزن زمین
رفت هوا / هوا //هوا ...
تفنگ دسته ی چاقو را هم شايد بريد
نكند پوتین ها پشت پا زده تر كار دست پایت بدهد ...
این روزها به هر دری می زنم ....دیوار نمی شنود !
شايد این آتش از گور تو بلند شد لیلا !
باید مردانه تر ..."مرد نیستم مگر؟؟؟!!!"
جنگ را برعکس بخوان ...خون بهتر است یا ثروت ؟؟؟!!!
و من کفاره می دهم
سکوت هایی را که روزه به روزه برده ام
که دیوار دیوار دیوانه ام کند
برای فاصله های قد یک نفس !
نفسم بند می آید
که سربندم به سری که درد نمی کند دستمال می شود
رمز شب را فراموش کرده ام
حکم تیر بده ...استخوان كارد به هم نزديكند

ومن از جنگ حرف می زنم
از فشنگ های بَرنده تر از قانونی که من تو را باختم
يادم باشد همین جا پرواز را به خاطر بسپار
قفل قفس ها شكسته اند
من از تفنگ تو هم بلند تر شدم ! تو نديدي ام ؟

 

شعر امروز! عليه شعر امروز!http://hojum.blogfa.com/post-62.aspx

  کار انتخاب شعر برای پروژه "آنتالوژی شعر معاصر فارسی" به پایان رسید.
اسامی پذیرفته شدگان

هفته نامه ی نوشتار به روز شد !وشعر من

توجه توجه ! این یک خبر است !
دوستان عزیز در یزد (ابرکوه):
نشریه ی همین فردا بود رسید ! همین جا کامنت بگذارید تا در اولین فرصت به دستتان برسانم...

كارگاه شعر و داستان جغد وشعر من 

شعرم را در اتي بان بخوانيد

هفته نامه ی اینترنتی نوشتاربه روز است و شعر من

وبلاگ گروهی ققنوس و شعر من

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:43 توسط : لیلا حکمت نیا
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست سپید می نویسم هنوزززززززز

www.nima-yooshij.blogfa.com                     دریا...

۵ انگشت با 4 فاصله
صدای من از منطقه ی 3 در می آید
نقطه به نقطه ----- خطی که راهم می اندازد!
گرگان را هنوز نقشه می کشند - درست کنار دریا
پایم قلم
جدول های خیابان را پر کن!
این کفش ها را ندویده ام که دویده ام
حسابی که حرف ندارد - جواب دارد؟
چند پله عقب تر
مو شکافی گردنی که بارییییییییییییییییک ترشد .
دیواری کوتاه تر از فاصله ها ندیده ای؟
که آخر همین پاییز بشمرم .
کمی خسته تر از خستگی هایم تمام می کنم
زندگی ِ من یا موش دوانی که داور نمی خواهد؟
چه فرق می کند
چندمین کلاغ خبرت را می آورد؟
چندمین بار قیدم را می زنی؟
متمم ِ روزهای توام – همین!
برادرم !
شناسـ/نامه ای در دست اش ....سنگین شد
باید از سر گرفت
سرگرم با همین دلسردی تو
برای چوب خط ای که
تا فلک
با همین ترکه ی انار
صورتم را گل به گل انداخته ام
فرداااااااااااااااااااااا
کشیدن این خط ها هیچ نشانه ای نیست
زیر ِ تیغ ِ خون من رنگی تر م یا تو ؟
کاش پایم به نرسیدنت کمی دیر می شد
که حالا دستم از پایت درازتر
از گلیمی که از آب می کشم - نه ؟
گوش ِ کی این وسط بلند تر شد مگر؟
(صدا از همین جا اکو شد )
چشم ام آب می افتد
باید اعتراف کنم ...
برق همین واژه خشکم زد
واژه ای پر از خرده شیشه دعوت است به ریه ام انگار
چهل گز شیرین زبانی که سوغات سی و سه پل است!
کلمه را دیده ای ؟
حتما روزی می نویسد لیلا!
و فردا "نوبت عاشقی است یک چندی * " !

*سعدی

باران سپید :

سلام لیلا جان

ساخت یک متن بر پایه معنائی که از قبل در ذهن داریم فقط و فقط منجر به توصیف می شود نه اتفاق شاعرانه. که در شعر امروز حضور زبان است که به تولید معنا منتهی می گردد آن هم نه صرفا اطلاق معنای یکه بلکه تاویل.
نشانه هائی که از روابط آمیزشی و همنشینی واجد معنا می شوند به خاطر کارکردشان در نظام زبانی موجود است که معنامند می گردند. زبان در ارتباط کلام ملموس و نه در نظام انتزاعی یا در روان فرد گوینده تکامل می یابد و یک کلام دو سویه باید مرکز ثقل مطالعه زبان باشد.
واژه هائی که ما بر می گزینیم در هر موقعیت خاصی یک گفتار را شکل می دهند و این نشانگر خصوصیت بینامتنیتی است که به تاویل مندی اثر منجر می شود.
این گفتگو را از شعر بخوانیم:
چه فرق می کند
چندمین کلاغ خبرت را می آورد؟
چندمین بار قیدم را می زنی؟
متمم ِ روزهای توام – همین!
یا:
کاش پایم به نرسیدنت کمی دیر می شد
که حالا دستم از پایت درازتر
از گلیمی که از آب می کشم - نه ؟
گوش ِ کی این وسط بلند تر شد مگر؟

می دانیم که هر گفتمانی قواعد خودش را در درون خودش می سازد و اینکه ما برای تثبیت یک مولفه از گفتمان دیگر امداد بگیریم شاید روند کار را سهل و ممتنع کند اما قاعده گفتمان جدید را مختل می نماید. طبیعی ست آنچه به عنوان گفتمان در این سطرها حاضرند انگاره ای هستند که مخاطب را به گفتگو می کشد. با پر رنگ تر شدن نقش مخاطب مولف از حیطه اقتدار خارج می شود.

برای لیلای عزیز آرزو می کنم شاعر بماند.

 

مرا در آتی بان بخوانید کلیک کنید

ققنوس با شعری از من به روز شدققنوس


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:36 توسط : لیلا حکمت نیا
چهارشنبه هفتم آذر 1386


س...ل...ا....م

کار اول :

مرا می کاری
به یک جو عقلی که ندارم !
استخوان قلمم فقط يك حرف را بند نمي كند آخر
(سطر پشت سطر !)
واژه اي بي طرف مثلِ:
ع ....ش.....ق
و سطري که آفتابی شد
- غلط تایپی است -
(چه زود به غلط کردن افتادم )
.
.
با اولین سیلی آبدارت!
سٍیلی به راه افتاد
که مادرم زرديم را مچ می گیرد
عمل نمی خواهد ...باریک بینی ات مادر !
پدرت را من نکشته ام باور کن!

از 16 سالگيم بپرس...عاشق نيستم؟
- از صد متری داد می زند دختر! -
می خواهم تو را از سر بگیرم
دست هایت را به من بده
این شعر برای تو سر و دست می شکند
.
.
پاشنه ی اين خانه
از حرف ها چل کلاغ شده !
نبود وسط شهر میدان دادن به سنگ ها !
و دهن کجی به درختان هویت ملی است !
هنووووووووووووووز لیلا با شعرهای تو می آید
لیلا
لیلا
لیلا ...
پدرم قول داد
اگر زیر نور بنفش موهاي ژل زده ام را بخواند
برای قبرم سنگ تمام بگذارد.
با همین قطار
مرا برای خدا پس بفرست!
شده ام میخ چشم هایی که مي كوبيدندم
و 3 سالم هار می شود ... مثل سگ! ... پشيمانم
برای ضرباني که ضربم كرد
تو را به باد خاطره می پیچانم !
بی تو این ثانیه ها ... نمی شود ...ابرها را چوب نزد
(هی راه می روم
هی فحش می دهم
هی راه می روم ...)
فحش هايم عاشق تررررررررررررررررررر ند... باور نكن!
حتي بدون دست هائي كه ... نيست.
جور می شود ؟!
و من از دست داده ام
ح...ا...ل...ا....
دلم قرص از همه قرص هایی که بلعیده ام !
و بچگی ام دست پدرم را باز كرده
از مردمي كه حرف مي زنند... هي حرف مي زنند ...
اين ها قرصند نه اسمارتيز دختر!

حالا خواهش مي كنم
مرد باش و گريه نكن - مرد!

 

و کار دوم )

چاقو دسته ی خودش را برید یوسف !
و من فكر مي كنم
کیتر ۱(۱) با تو دشمن هم باشد چاه کن همیشه ته چاه است

حرمت آبی
که از سرش گذشت ...


 

 ۱)برای اینکه تقاضا پایین نیاید بیکاران را وادارید چاه حفر کنند !!!!!!!

دوست ندارم برای کار خودم بنویسم اما ...

توضیحی برای کار دوم (برای سوال هایی که پرسیده شد )

در ادامه ی مطلب بخوانید+

ترجمه ی ترکی شعر دروغ چرا
شعر :لیلا حکمت نیا
ترجمه : استاد علیرضا ذیحق (در ادامه ی مطلب )

 

خوانش

رجب بذرافشان

سلام
چند سطر در رابطه با شعر اول ...
شعر اول، با تمام زير و بم و لق لقه هاي زباني اگر در 16 سالگي كار شده باشد ((از 16 سالگيم بپرس...عاشق نيستم؟)) كه بايست گفت؛ آفرين ...
و ديگر جز سكوت ... هر حرفي به منزله ي تنها سخني است و بس. و اين چند سطر تنها به بهانه ي اين كه حرفي زده باشيم هست و ...
اگرچه اين شعر شروع مناسبي ندارد تا از همان آغاز خواننده را جذب كند، ولي در كليت داراي پتانسيل شاعرانه بالايي است كه به گوشه هايي اشاره خواهد شد. با اين كه بنظر مي رسد حس و حال شاعرانه در بند اول ... معطل مفهوم و معنا اند. البته اين نگاه مفهوم ياب تا انتها وجود دارد، اما رفتار با زبان به گونه اي است كه كم تر(و يا از جمع بست پاراگراف ها به اين نتيجه مي رسيم) احساس مي شود. و گاهي نگاه بسيار عميق موجب مي شود تا شاهد سطرهاي درخشان و شاعرانه باشيم. (( باريك بيني ات عمل نمي خواهد مادر)) در اينجا اشاره به ظرافت و نكته سنجي نگاه زنانه دارد، و عمل جراحي بيني كه امروزه مد شده و مرسوم است. و يا ((وسط شهر میدان دادن به سنگ ها نبود! / و دهن کجی به درختان هویت ملی است)) در اينجا به سبب عشق و عاشقي كه در چند جاي متن از آن نام برده (البته با فاصله) نمايه اي از سنگسار را تداعي مي كند، بدون اين كه شناخت و اطلاعاتي از شخص سنگسار شونده. (مردم و يا سنگ ها بشناسند) و ((دختر اين ها قرصند نه اسمارتيز!)) تمثيلي از خودكشي دختر 16 سالگي كه ظاهرن فرق قرص و اسمارتيز را نمي داند!

نكته بعدي همسان سازي و يا تناسب معنايي است كه در كارهاي خانم حكمت نيا اغلب در يك سطر، و يا دو سطر رخ مي دهد. و نوعي شيريني و يا شيرين كاري را به متن القا مي كند. ((با اولین سیلی آبدارت / سٍیلی به راه افتاد)) كه حكايت از حواس جمع و هوشيار شدن دارد. ايندست سطرها شعر را به سمت كاريكلماتور پيش مي برد كه اگر محدود و معقول بكار گرفته شود، به جنبه ي تكنيكي كمك مي كند. و يا ((دست هایت را به من بده / این شعر برای تو سر و دست می شکند)) و يا ((ضرباني که ضربم كرد)) و يا اغلب از متل ها و مثال ها كاركرد جديد بيرون مي كشد. ((از حرف ها چل کلاغ شده!)) و ...
اساسا كلمه نفي با (ن) در اول يا آخر جمله بندي ها براي انحراف از نرم زبان قرار مي گيرد كه بازتاب تناقضات و گره افكني است. و شاعر اين منظر سطرهاي بسيار زيبايي آفريده؛ ((فحش هايم عاشق تررررررررررررررررررر ند... باور نكن)) كه اگر (ن) نفي در اين جمله قرار نداشت ((باور كن)) هيچ تضاد و تناقضي با روند سطربندي ايجاد نمي كرد! در همين راستا برعكس نگاه بالا كه پايان بندي شعر را هم تشكيل مي دهد؛ (( حالا خواهش ميكنم / مرد - مرد باش و گريه نكن)) بايست گفت، گريه كردن از خصايص ذاتي زن است و در مقابل مردها كم تر نگراني خود را با اشك نشان مي دهند. بقول يكي از دوستان ((گريه مرد ديدني است)) و در اينجا بدليل اين كه عبارات بار منفي را در خود دارد كلمه نفي (ن) بار مثبت را القا مي كند.
ايجاز و فشرده گويي در عين سادگي از موارد است كه اگر دقت شود به متن بعد مي دهد. در اين كار ((برای قبرم سنگ تمام بگذارد)) موجز و فشرده ... داراي بار معنايي عميق است كه به تنهايي مي تواند مفاهيم ذهني شاعر را آشكار نمايد، و در ادامه سطرهايي ((با همین قطار / برای خدا پس بفرست مرا !)) كه مي توانست نباشد و ... و بيش تر جنبه ي توضيحي شعر را بالا مي برد.
البته با توجه به اين كه من هنوز به شعر دوم عميق نشدم، و تنها شعر اول مد نظر بود. با اينهمه، در رابطه با اين شعر و توانايي هاي شاعر مي شود بيش تر گفت، ولي خب! به همين چند سطر بسنده مي كنيم تا بعد ...

 مهدی کمالی

ما همیشه جوری زندگی می کنیم که فکر می کنیم . نه جوری که شعر می گیم . و جوری شعر میاد که زندگی می کنیم .ولی بعضی وقتا جوری شعر می گیم که فکر می کنیم درسته و در این بین از ارتباط بین زندگی و شعر میگذریم و به خاطر همینه که بعضی کارها زیبا نیست . زورکیه و یا اصلا به دل نمیشینه .
باید بگم تا حالا کاری ازت نخونده بودم و یا شاید خونده بودم و دقت نکرده بودم و حالاکه خواستی درباره کارهات حرف بزنم اول اجازه می خوام به یه سری مفاهیم کلی اشاره کنم و بعد بریم سراغ اجزاء .
من کارهای قبلتو از اول آرشیو تا اینجا کمابیش خوندم . ببین همیشه باید چیزی آدم رو تحریک کنه که کاری انجام بشه وگرنه هیچ اتفاقی نخواهد افتاد .
در درجه اول باید بگم از دید من مهمترین چیزی که تو یه کار باید وجود داشته باشه عنصر شاعرانگیه . تو اول باید برادریت رو ثابت کنی سپس ادعای ارث کنی .
و این نکته بارز تو کارهای شما قابل رویته :
(( ليلا شده ام
بي آن که مادرم بداند ))
(( دروغ چرا
شعرهایم سر راهی اند!!! ))



(( مادر چادرت را رها کن
مرا به دندان بگیر ))

و بعد از اینکه ما تو یه متن به شاعرانگیش ایمان آوردیم وارد دنیای بزرگی میشیم که هزار و یک دریچه و هزار و یک کوچه ی بن بست داره . باید بگم اینجا همه چی هست . هم کشتی نوحه که توش احساس آرامش کنی و هم مثل پارک ژوراسیک که نفستو تو سینت حبس میکنه . هم میتونی تو بهشت باشی و هم توی جهنم . اینجا طیف وسیعی ار رنگهاست که میتونی هر لحظه ای که دلت بخواد به هر کدومشون نگاه کنی .
با این وصف به مولفه های بیشماری برخورد خواهیم کرد . به صنایع ادبی زیادی می رسم و حرف و حدیثهای فراوانی که از دل کش و قوس های موجود ادبی بیرون میاد .
این مولفه ها از دید هر کس متفاوته و هر کسی از دید خودش اینا رو بررسی میکنه .
پس تو نقدها باید همه رو خوند ولی به اونهاییتوجه داشت که درستترن .
برای خود من اتفاقاتی که تو یه اثر میافته تایین کننده هست . نوع کارکردی که شما از عناصر موجود تو متن میگیری . نوع جهان بینی . زیبایی شناختی و ...
و درنگاه کلی تر باید بگم لذت از متن یه چیز نسبیه .
کارت یه کار چند صدایی . یه راوی اصلی وجود داره ، مادر و یه شخص دیگه که تقریبا خوب نقش خوشونو ایفا می کنن . تو بعضی سطرها به اضافه گویی های برخورد می کنیم که میتونن نباشن .
(( و سطري که آفتابی شد ))
(( و دهن کجی به درختان هویت ملی است ! ))

 ما باید مثل یه جراح یه تیغ جراحی همراهمون باشه و اضافه ها رو ببریم بریزیم دور که این آناتومی زیباتر جلوه کنه .

بعضی از اونا برای این زیادی نشون میدن که کارکرد خاصی ندارن . اونا رها شدن .
واژه باید بها داشته باشه . ما نباید ارزون خرجشون کنیم . تمام داشته های یه نویسنده همین واژه هاست .مثل کارکرد زیبایی که از ((( فحش )) گرفتی :
(( فحش هايم عاشق تررررررررررررررررررر ند... باور نكن! ))
.و اون (( باور نکن )) کار رو به مراتب زیباتر کرده حالا اگه میگفتی باور کن چی ؟
ببین استفاده از ابزار تا این اندازه ظریفه و مهارت می خواد که تو داری .
و باید بگم کار رو هم به شکل زیبایی تموم کردی . رمانسی که میتونست برعکس این هم تموم شه :
حالا خواهش می کنم مرد نباش و گریه نکن
این اسمارتیزها قرص دارد
پس زودتر تکلیف خدا را روشن کن ..................

حرف درباره شعر و خصوصا شعرهای شما زیاده . اجازه بده به زیاده گویی نکشه .
بازهم میشه حرف زد .
تا یار که خواهد و میلش به که باشد
پاینده باشی

  مهدی موسوی

كار اول كار خوبي بود
و داراي سطرهاي درخشان
جز آن سطر «عشق!»
به فرم هم بي توجه نباش مخصوصا در كار بلند...

احسان مهدیان

لیلا از اون اسمهایی است که خود بار شاعرانگی بالایی دارد .

شعر زیبایی ارائه کردی . اگرچه معتقدم تو بهتر ازاینها هم خواهی نوشت اما همینکه پوسته های جاری شعر را برای رهایی زخمه می زنی دنیای متفاوتی می سازی .
عزیزم.
فکر میکنم این مدت بسیار پیشرفت داشتی و جای تبریک دارد .
قلمت را همیشه برای هنر نگه دار که در قلم آزادیست . هجووووووووووووووم

باران سپید

سلام لیلای عزیز

جریان شعر همیشه در اتفاقاتی که تا حالا تجربه نکردیم شکل گرفته است . هر چه ازآشنا نویسی فاصله بگیری موفق تر هستی .
.
اینکه کمی بیشتر آنچه لازم است به موضوعات پرداختی کار را بی جهت به درازا می کشید اما درشعرهای بعدی افق روشن تری برایت وجود دارد .
ما همیشه و در همه حال در تجربه کردن امتحان می شویم .
تو فوق العاده ای دختر..... باران

رضا افشاری

سلام
رفتاری که با زبان داری برای مخاطب لذت بخشه ولی این لذت در پوسته خلاصه میشه مثل یک تک مضراب که نوید یک موسیقی دل انگیز رو میده ولی ناگهان به سکوت منجر میشه . فکر میکنید چقدر این واژه ها قابلیت رسوخ در ذهن رو دارند و بعد از رسوخ چه کارکردی می تونند داشته باشند ایا ذهن من رو به علاوه چیزی میکنند ؟ اصلا ذهن چرا ایا لرزشی رو که در دل ایجاد میشه انقدر ماندگار هست مثل یک موسیقی ناب که با فلاش بک ذهن من دوباره این ارتعاش صورت بگیره و در سیر این برگشت ها در منه مخاطب درونی بشه و شعر به ماهیت قبل از کلمه شدنش تبدیل بشه . از دریافت به کلمه و از کلمه به دریافت در فاصله دو ذهن کلمه کارکرد داره ولی وقتی در ذهن من جا گرفت کلمه از کارکرد افتاده کلمه عامل جذبه و دریافت شاعرانه عامل رسوخ با حذف هر کدام از جان کلام این پروسه عقیم می مونه . منظورم از دریافت صرفا یک نگاه فلسفی یا عنوان کردن یک درد احتماعی نیست که بر شعر دیکتاتور وار سلصنت کنه و از کلمه ابزار تزریق یک تفکر یا یک دغدغه رو بسازه بلکه تعامل پدیده هایی که تا به حال تنشون به تن هم نخورده و محصول این تعامل نه برای مولف قابل پیش بینیه و نه برای مخاطب ( تفکر و دغدغه رو اینجا هم میشه لحاظ کرد )کشف یک حس جدید از تعامل و نه توافق گزاره های شعر شما حسی که هر تعریفی رو انگشت به دهن بگذاره و به جای اینکه در دسته بندی خاصی قرار بگیره خودش تشکیل یک مجموعه رو بده تفکر من از یک متن تفکر لذته این لذت برای من با چنین کیفیتی به دست میاد شاید برای ذهنیتی غیر از من به شکل دیگری .
موید باشید و کماکان شاعر

تازه های ادبی

سلام
ممنون که خبر دادید بسیار زیبا بود. مخصوصا کار دوم. کار اول هم زیبا و جذاب بود فرم تقریبا یکدستی داشت انتخاب و چینش واژه ها هم مناسب بود. فقط بعضی جاها شاید با توجه به زیبایی شعر کار بیشتری را می طلبید. همیشه کارهای خوب توقع مخاطب را بیشتر می کنه. مثلا: نبود وسط شهر میدان دادن به سنگ ها !/ که توجیهی برای به هم ریختگی ساختار جمله شاید وجود نداشته باشه.

 وبلاگ گروهی ققنوس با شعری از لیلا حکمت نیا به روز شد

کلیک کنید


 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:50 توسط : لیلا حکمت نیا
شنبه بیست و ششم آبان 1386


مثل پازل بچگی هايم به هم

ر 

         ی

خ

                        ت

ه

                                           ا

م

اين روزها درسهايم بيش تر از همه دوستم دارند حتی يک لحظه هم دست از سر خيال من بر نمی دارند !

 و بخوانید سپیدی را که .....

اين جا قلمرو من است

قلمـــــــــــــــــــــ

روووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!

از میهمانی که آمد

دهانش بوی پیشوندی با نول

که به تو فاز  می دهد

این روزها

.

.

باید باور نکنم

دیده اند تو را

دود گرفته ای از خشخاش های بر مته !

حالا

دود دلم را از کی بگیرم

دست همه را از پشت بسته ای 

دست هایی را که من گرفتم

ـــــ چه بگیر و ببندی راه افتاده ...

در به خاک سیاه کشاندن تو !

که سپید سرودم

.

.

.

مادر چادرت را رها کن

مرا به دندان بگیر

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:46 توسط : لیلا حکمت نیا
سه شنبه هشتم آبان 1386
خداحافظ شاعر واژه ها ....

 

مرا در ققنوس بخوانید

نگاهی به شعرهای لیلا حکمت نیا یادداشتی از استاد بزرگوارم جناب آقای ذیحق کلیک کنید

مرا در سایت ادبی لوح بخوانیدکلیک کنید

 

 

 

 

همه چیز پیش از آن که فکرش را کنی اتفاق می افتد

. خداوندا تو کاری کن نباشد راست ... . .

 تقدیم به او که دیگر نیست ! (قیصر امین پور )

 

 

 از مادر نزاده ترین واژه

 شاعر واژه ها را برد !

 مثل یک فتوای فراگیر

 دست به دست می گردد

مردی که از قلم افتاد

 زیر خاک ...خاک می خورد

 و من تمام گریه های لاغرم را یکباره می بارم

 "قطار می رود

تو می روی "1

 و من جا می زنم

 تمام جاده هایی را که

بی تو تکرار می شود

و آخر عشق

آنجا که نام کوچک تو آغاز شد

 و اول مرگ

 که تو را مختوم ...مرحوم

 نه

 کسی که رفت

 بر نـَ/می گردد! .

. و من نذر کرده ام

 اگر بال هایت برای پریدن جفت نشد

 هفت آدم هفت خطه را ببخشم !

 اما تو "بی بال پریدن " را بلدتری .

شاعر

      اما

          در آخرین شعار

"کاش اجل معنی عاطفه را می فهمید "

باید فکر کنم

 "خودت را زده ای به مردن "1

 و دست از سر  

ٍ فرشته های خدا بردارم !

کاش شب می شد

 "بگذار دست کم گاهی تو را در خواب ببینم "1

1)از قیصر امین پور

 

در انتها برای تو می نویسم : استاد مرا به خاطر کم ها و کاستی های این سپید ببخش ...

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:39 توسط : لیلا حکمت نیا
سه شنبه یکم آبان 1386
تو را به اجباری ...منی که عاشقت اختیاری

به گفته ی یکی از اساتیدم دیگر با نام خودم می نویسم !

دارم زود به روز می شوم شاید ! لطفا کار جدید را بدون هیچ گونه تعارفی نقد کنید

 

تو سرباز

من سر بار

نسبت من وتو به بلانسبت برمی گردد

این حرف ها تفی است سربالا

تحفه ی درویش !

روی پای خودم می ایستم ....پای تو می ایستم !

بگذار

با این رکود عشق رکورد بزنند

با قرار و مدارهایی که گذاشته شد

مدارا کن !

زندگی ات را بست بنشین

تا نزنند

(رو دست نزنند

دست رد نزنند )

این قائله کی ختم به خیر می شود؟

من از قافله عقب افتاده ام ....

و جوابهای دندان شکن

کمرم را می شکنند

دیگر با روزی کردن روز/ نامه هایت ...

 

رسانه

به فریادم برس

من هنوز نارسم

و چشم سبزتر از همیشه

پیراهن های پاره شده ام را

تقدیم عصا سفیدها می کنم !

یکی صدای مرا اکو کند

در قانونی که من  تو را باختم

فشنگ می بردت!!!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:33 توسط : لیلا حکمت نیا
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
این سپیدهای هیچی ندار ! دارو ندار منند !

زیادی بچه ام

یا

 بچه ی زیادی ام

۱۶ سال است پست می شوم

مرا جای لحظه های تحویل سال بگذار !!

نفقه ی عمر از دست رفته ام

به اعتراضی که وارد نیست!!!

محکوم / محروم / مرحوم

آرزوهایم را به گور می برم

تو که از کفن نمی ترسی !

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:22 توسط : لیلا حکمت نیا

RSS