«زود رس»

براي الي ...

 

مثل وقتي كه گفته باشند:وقتش است، خانه كني رحم زني را كه جنينش چشم نمي گيرد از اين همه آدم

در سجاف تنت پنهان كني خيره ي ِ خدادادي ِ دو مردمك را از حفظ

چرا كه هزار سال است تاريخ ما مي گويد : وقتش است ... چشم نگيرم اما

(‌ در اين دورهاي باطل گريز از زنده ها ،وقتي هنوز مغزپخت كردن كرفس را بلد نيستي مي گويند : ضحاك باش،وقتي زن بادكنك را از دست خردسالي يك كودك توي مترو گرفت و تركاند، وقتي بال نساخت كسي برايت از ملافه هاي روي تخت ،وقتي پاهاي سياه شده ات را قطع كرده اند اما با تيرگي شب ات هيچ نكردند، وقتي فكر كردي راه نزديك شدن آدم ها روي زمين است و هواپيما اختراع شد، وقتي خون در تنت ولع بلعيدن پوستت را داشت، وقتي عاشق شدي و اسم معشوقه ات را گذاشتي روي يك گلدان و عمدا شكستي اش، وقتي كلمه ها خالكوبي شد روي پوستي كه تن تو بود پرسيدي : اين عذاب من است؟، و عذاب تو صدايي بود كه دنبالش كردي اما به گلو نمي رسيد...)

با هم بزرگ شويم دوباره در مخفي ِ قالبي كه تهي كرده متمادي ِ اين روزها را به ترس

 روي خبري كه مرگ است ساختماني نشست كند و يكي از ما را بگذارد زير آوار

 من در اين چاه كه صورتي ندارد به كبود شدن گير كنم بي خبري تولدي زودرس را        

برايم از رسوب ها بتراشند دختري دندانه دار روي الفبايي كه تماما الكن است  

برايم از خورشيد هاي  لش تني به پا كنند بين جنازه ها      پنجه ي آفتاب      وقتي يكباره تكان مي خورم  تشعشع ام از درد

( چرا هنوز ديدار دوباره چنان مي كند كه اميد ببندي ادامه دادنش را ؟ چرا نمي رقصي به جاي نوشتن ؟ رقص را كه قاعده دارد اما براي تو تكان بدن هاي ناچار است ؟ چرا تكان نمي خوري؟ چرا گوش هايت را سوراخ نمي كني دو لاشه ي پر از خون اويزان كني به لاله هاي گوش و بگذاري خون هر طرف چكيد بروي ؟ دنيا را دارد خون مي برد  چرا همراه نمي شوي با موج مكزيكي ؟ چرا فحش نمي دهي اين استاديوم را ؟ تو از كجا آمده اي ؟  تو از زهداني نيامده اي كه من از آن ؟ تني ترين خويشاوندم نيستي ؟ چرا فحش نمي دهي اين استاديوم را ؟ چرا ورود تو به هر كجا كه پا مي گذارم ممنوع است ؟)

 تقطير را روي نايلون هاي  پيچيده دور اين جنازه ببين    به خاك بسپار!

زبانت را بكش چهار طرف عكس بچسبان اين همه مرده را به لايه لايه ي رسوب كرده ي آلبوم 

به عكس ها بگو : چه خوب كه دهان داريد اما صدا نه ... در همان لحظه شنوا شو به ونگ ونگ مقطع بريده از ناف

(چرا خالي نمي كني همه چيز را از آن چيزي كه هست و نگه نمي داري «پوسته اي را كه اهكي است و ميل دارد به سنگواره شدن ؟»)

گوشت تازه مي آورد بي موقع گي اين مرگ را ...  گوشت تازه مي گيرد دور ناخن هاي فرورفته ات در زخم من را

زخم را كه شلخته مي گردد در تنم     لخته را نمي فهمد

 وقتي  دور گردانده ايد پوستم را ، پشت وانت گردانده ايد پوستم را، وقتي زير شهر به هزار طريق توي تمام مترو گردانده ايد پوستم را

  چند نفر را ديدم كه با تيغه هاي تيز لايه هاي روي تنم را بريدند و  گفتند : خون خون  «چنانكه وقتي به چاه نفت برسند بگويند : نفت نفت »

 كاردك را كشيدند كف خيابان و دستهايشان را حتي نشستند

 به جاي سرنداشته ام دوباره چوب ريختي آورد آويزانم كرد در كمد  ... مادر ِ اين تن شو به نظم اگر مي خواهي ام

گوشت تازه مي آورد به نظم بودن اين استخوان را ...  

(صدايي در گوش من است بدون همخواني با تصوير ... چرا صدا نمي رسد به تو كه صاحب گلو بودي ؟ تصوير دختري است دندانه دار ؟ چرا همخواني ندارد اين دهان با صدايي كه حالا رسيده به گوش تو ؟ )

خوابهايم زره شدند با دو جاي چشم به بيرون، سر بگذار بر حدقه هاي من و ببين چه هولناك مي گذرم

بپران من را از صبح كه جمع كرده دنيا را كنج چشم هاي من       پلك باز نكنم حتي ... سر بگذار بر حدقه هاي من

به من بگو اينكه افتاده بر شيشه و مرئي است چنين را      چطور باور نكنم پيدا را ؟

خورانده باشند لجن را به تارهاي صوتي اين صداي چرخيده در دهان شهر به هزار طريق ...به راه نيايد حتي

به راه نيايد صدا نشست نكند پي هاي تنت را       بر عهده ي توست   صدا     برعهده ي توست   پوستت   خون خون - چنانكه بگويند نفت نفت ! -   به راه نيايد حتي

پريشان شوم

 بپاخیزانی ام روی این همه مفصل که بعد تو چرا مانده ام سراپا ؟

 بشناسانی ام به رگ

«این همه افتاده روی دور کند را از میان دندان های حیوان بیرون بیاوري      حلالش کني»

چرا بر آنكه در جا نمرده است نمي گريي ؟

چرا كه وقتش است

( چرا تمام نمي كني وقتي  واقعا وقتش است ؟ شناسنامه ي المثني نمي گيري عوض كني همه چيز را ؟ چرا بيدار نمي شوي اين صبح را ؟ چرا نمي گويي شهربازي است اينجا ؟ چرا روي اين ترن پايين مي بري ام تا دلم بريزد ؟ دلم مثل وقتي يك گربه از سطل بيرون مي پرد بريزد ؟ «چرا من را محشور مي كني با اسبي تماما پلاستيكي كه مي تواند زمينم بزند؟» چرا حداقل دستم را توي اين خواب نمي گيري ؟ چرا فرو مي بري ام در مه ؟ چرا تنها تو مطلعي اين شعر را ، اين خواب را ، اين جنين را، اين پوست را ... ؟ بلند شو بزنيم بيرون. بزنيم بيرون مثل رنگ در نقاشي هاي خردسالي يك كودك 4 ساله از تهران بزنيم بيرون !   متاسفم براي همه چيز. براي سطر آخر متاسف تر،  اندوه را براي آخر اين شعر نگه داشتم وگرنه كاري نداشت همان ابتدا بگويم : من يك قل ِ جنين اين زنم كه مرده است اما خون دارد هنوز به ما مي رسد و تصورمان زنده بودن زن است «زن اما مرده است !»  يك بار در پرانتزها زندگي مي كنم و تصميم مي گيرم كه بميرم ... يك بار بيرون از پرانتزها زندگي مي كنم و تصميم مي گيرم كه بميرم)

مشايعتم كن تا گورستان همان طور كه اندوه را    سبك – سنگين     مي كنيد در باسكول هاي طبقاتي  

چرا كه من را تكه تكه كرده اند تا به تمام قبرهاي  شهر شما برسم  به مساوات

تو اما گريه نكن صفير را بگذار جاي زبانم تا درد را برايت به صداي قهقهه بگويم من كه جنين اين زن مرده ام 

جاي خودم را مي دهم  به خون كه يكسره روان است و چشم انداز مشترك ماست

«عزيزم ! بلند شو از خواب قلب و قرنيه ام را گذاشته ام در يخ ، در آشپزخانه مي شود برساني اش به يك پيوند، به يك گيرنده؟ نگاه كن من جوارح ام را نجات داده ام»

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 2:16 توسط لیلا حکمت نیا |


 سرت را لااقل بیرون از این تراکم    چشمت را بیرون از این تراخم  نگه دار

جواب بده در تخلیه ی ِ چاه ،چند سال  ایستاده ای  به ادرار ؟

نگاه کن به باریکه ی آنچه روان است و می رود به احاطه ی خشکی

خواب دیدی تمام  مدت راه  را    سواره می رفتیم و درخت درخت  خط می شد 

رسیدیم به بخش نخستِ معده  به شکمبه   به واقعیت اینکه نشخوار کننده گانیم

یک دهان را به آواز و یک حفره را دهان وار و نشخوار ... سه تن بودیم 

رسیده به انزوای ِ تخلیه ی چاهی که به یمن آن پایم را بیرون نمی گذارم ... چند سال به ترسِ یک ادرار ؟

بیا سر گوگردی کبریت را  حلقه حلقه آتش شویم در این ضیافت    نترس !

بیا پاهای من شو در اتصال ِ به درک  

بیا  روی ِکاسه ی سرم  پوست گاو بکش   ناقاره بزن این عیش را  

بیا صدا صدا برای  تسلای ِ حنجره های پر از خنج ....در بلندگوهای عقب

ترانه شو تا به یاد بیاوری برای شناختنت کمی جوانم :چند سال ؟ 

تو که تمام  شهر را به قرینه مناره ای  هجا هجا صدا شو در این انزوا 

 جارچی شو     در فاصله ی مردمک تا سرگیجه ی گنبد دوار حلزون های مانده در گوش  بخوان به غرق شدن در خودت

در پیشگاه تو سوگند می خورم رها شدیم به امان ِ این اشتهای مذکر که تمام روز را نوشیده است

شب است ...نگران چراغ  روشن مانده ی خانه ام      یونس !

 نگران ِ شکست های مکرر در ناهمواری یک زمین به بند نشدن سلاح ها

همزمان اختراع شد اسلحه ای برای در آغوش کشیدن و ماشه کشیدن و مردن   یونس

به مغز استخوانم برگشتم و دیگر گرم نمی شدم از آتش ِ این همه تقلا که طفره می رود از تفت     کجا؟

ببین چگونه ماهی در  رعشه ی ِ دستهایت شوک می دهد به اقلیم ِ تو : نفس بکش ! نفس بکش

بیا به اعتدالِ روال ِ رایج ِ از سرد به جهنم ، از جهنم به یخ های که می شکنند و می بلعند به نام آب

این منابع ذخیر کننده ی برف               میان تار و پود              لا به لا

به زمستان پراکنده و ادامه دارِ موهایت نگاه کن  ... چند سال گرما دویده در سرخی گونه هایم ؟     

نگاه کن به دشت   بدون علف    ادامه می دهد به عریانی خودش  و ما که ایستاده ایم به نظاره 

چنگ بزن به ریسمان مفاصلم قدم از قدم بردار به سمت این همه وقوع ناشیانه ... یونس !

  بگو: در احشا ماهیِ مشاع با بوی سیمیت  خانه ای  مانده برای ِ من ؟

خانه ای که یک خواب دارد و هزار هزار تعبیر ؟  

.

.

.

خواب بودید تمام مدت راه را ...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 5:15 توسط لیلا حکمت نیا |